تو نمی‌دانی، و من هم !


از این که بابت فعالیت‌های مجازی‌ام در دنیای واقعی مورد سوال واقع شوم همیشه متنفرم. وقتی کسی می‌گوید چرا وبلاگت به روز نمی‌شود، دلم می‌خواهد سرش داد بکشم و بگویم به تو چه ربطی دارد ؟ «چرا وبلاگت به روز نمی‌شود ؟» همان قدر برایم توهین‌آمیز است که کسی از من رنگ شورت و زیرپیراهنم را بپرسد. آخر به کسی چه ربطی دارد. دلم می‌خواهد درش را تخته کنم. واقعا فکر می‌کنی حواسم نیست که وبلاگم دو هفته است که به روز نشده ؟ حواسم هست رفیق. منتهی چون نمی‌توانم هر اراجیفی را به جای بچپانم این‌جا  و به خواننده‌ام قالب کنم، به روز شدن شرحم به تاخیر می‌افتد. اما نمی‌دانم چه شده که ‌قول داده‌ام که بنویسم. امشب آخرین فرصتم است که شرح را به روز کنم، وگرنه بد قول می‌شوم. پس حالا که زورم نرسیده مطلبی را جمع و جور کنم، به صندوق‌چه سروده‌های قدیمی‌ام پناه می‌برم و شعری را به چشمان خواننده‌های شرح می‌سپارم که زمان سرودنش به دوران خوشی‌ام بازمی‌گردد. وقت‌هایی که همه چیز سر جای خودش بود. وقت‌هایی که تا کمر در لجن فرو نرفته بودم. روزهایی که از دور دست‌های دور، به جای‌گاه امروزی‌ام به طعنه می‌نگریستم و برای مردمانی که ساکن آنجایند، افسوس می‌خوردم.

تو نمی‌دانی
که از این تحفه ناچیز
کز صد پشت جا مانده‌ست
مرا دردیست جاویدان

نمی‌دانی کزین رخساره زردم
که از دردی چنین جان‌سوز می‌گوید
و در چشمان غمگینم
شکار تازه می‌جوید
مرا ننگیست بی‌پایان !!!

نمی‌دانی، نمی‌دانی
که دانستن ندارد سود سرشاری برای تو
برای او
برای هر که می‌گوید نمی‌دانم

شمایان را ندانستن
و خوابیدن
به پستوی دکان‌هاتان خرامیدن سزاوار است ...

و من را سوختن در آتش این درد جان فرسا
و پاییدن
نخوابیدن
هزاران شعر بی‌پایان سراییدن

مرا دردی سزاوار است چونان ناله آهن
به گاه سایش سوزنده‌ای با سرب

نمی‌دانی کدامین درد
نمی‌دانی کدامین ناله آهن

تو از آهن به دور خانه‌ات دیوار می‌کاری
فشنگ از سرب می‌سازی
که گاه حمله‌ی تقدیر
نگهبان تو و کاشانه‌ات باشد

و من از سرب و آهن آلیاژی داغ می‌سازم
که وقت فتنه دیوانه‌وار جسم تاریکم
بیاراید تنم را داغ جان گیر و جگر سوزش

نمی‌دانی چه می‌گویم
تو را خوش‌تر زن و فرزند
تو را خوش‌تر حریر نرم
تو را خوش‌تر که وقت مرگ
در قبری بیاسایی فراخ گرم
و نامت بر زبان باشد به نیکویی و خوش نامی
تو را خوش‌تر ندانستن

و من نیکوتر آن دارم
که بدنام و خفیف و خوار خوانندم
و بعد از ما مرا گویند مستی بود، شاعر پیشه و نادان
و یا گویند اهل منقل و می بود !!
و بدنامی مرا خوش‌تر میان مردمانی این چنین خون‌خوار
که از تن‌های یکدیگر به دست آرند روزی را

مرا خوش‌تر درون آتشی خفتن به جای گور
که بادی می‌برد خاکسترم را تا سرایی دور
و ذره ذره جانم گواهی می‌کنند آن روز
فتحی را به پهنای تمام آسمان بیدار !

خارج از بحث : یک زمانی می‌گفت؛ «ترور بد است. همه جورش هم بد است. چه بن لادن را بکشند و چه حجاریان را.» البته آن وقت‌ها حجاریان را ترور کرده بودند. وقتی این‌ها را می‌گفت، من از خودم خجالت می‌کشیدم که خیلی تروریست و خشونت‌طلبم که نمی‌توانم حرف‌هایش را بفهمم. امروز هم زنگ زد. خبر نداشتم که قاضی مقدس را
ترور کرده‌اند. گفت ؛ «دلم خنک شد. مرتیکه آدم‌کش را به سزای اعمالش رساندند. باید همه‌شان را همین جور کرد. مشکل این‌ها جز به مرگ حل نمی‌شود.» اما این‌بار خجالت نکشیدم. چون حرف‌های چند سال قبلش هنوز در خاطرم بود.

خارج از بحث ۲ : شنیده‌اید احتمالا که به بنده خدایی گفتند روزی چند ساعت کار می‌کنی ؟ گفت ۲۵ ساعت. پرسیدند : اخر یک روز که کلا ۲۴ ساعت بیشتر نیست. گفت : آخر صبح‌ها یک ساعت زودتر بیدار می‌شوم. حکایت ما هم شده مثل این بنده خدا. هر چه هم که صبح‌ها زود بیدار می‌شویم، باز هم چند متر از چرخ برنامه‌های ریخته شده عقبیم. سعی می‌کنم که شرقیان را تا فردا و نهایتا تا پس‌فردا منتشر کنم و کمی به کار و بارش برسم. شرمنده
ریحانه عزیزم هم شده‌ام که این روزها خیلی خودش را درگیر کار شرقیان کرده و نمی‌رسم این همه محبتش را پاسخ بدهم. ولی شما را به خدا بابت این موضوع بازخواستم نکنید. چشم، به همین زودی.

August 03, 2005 06:34 AMComments (12)

نظرات :


خیلی چرت و مسخره است

اشغال

اشغالها

علی | October 7, 2005 11:04 AM


شعرت به سبک شعرهاي سياوش کسرايي نزديک است البته يک جاهايي يک کم ريپ ميزنه اما کلا شعر خوبي است

m | August 24, 2005 02:50 PM


مخلص

حميد ملاهادي | August 13, 2005 08:17 PM


چه شعر قشنگي بود راستي ميتونم يه سوال حياتي ازتون بپرسم ميشه بگين چي کار کردين بلاگ رولينگ شما فيلتر نيست ولينکاتون ديده ميشن؟!!!!!

نوشین17 | August 8, 2005 01:57 PM


شعرت منو ياد اون شعر سعدي انداخت که

به راه باديه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نيابم به قدر وسع بکوشم

... نمي دونم چي بگم... فکر کنم که همين جوري
تاقيامت مست و حيران خوشتر است...

paco | August 6, 2005 05:54 PM


شعر شاهکاره، اگر اين شعر را تو سروده باشي بايست خيلي خيلي کارت درست باشد. البته نمي دانم اين شعر را در چه سني سروده اي اما اين اعلام برائت ها در دوران نوجواني خيلي طبيعي است !اما گاهي اوقات خيلي سورئاليستي است. بله حسين عزيزم، شرح اين طوري رو خيلي پسنديدم، شرحي که دائما شريعتي بازي در نمي آورد، کمي هم به بقيه مسائل مي پردازد.حتما براي تو، نظر من به عنوان خواننده مهم هست که نمي خواهي «هر چيزي را به خواننده قالب کني» و به شعور مخاطب احترامي واقعي مي ذاري. اگر صفتي مناسب تر از شاهکار براي شعرت پيدا نکردم، معذرت مي خواهم.

ميلاد | August 4, 2005 10:27 PM


خره ! مي دونه تو حواست هست که وبلاگت رو اژ ديت نکردي ! مي خواد بگه منم حواسم هست. !

مخفوظ | August 4, 2005 10:13 PM


خستگي و دلزدگي که شاخ و دم ندارد! خسته ايد و دلزده؟ ننويسيد! به زور نوشتن و به روز کردن اثر معکوس داردها!

ريحون | August 3, 2005 10:28 PM


انشاله يک پدر آمرزيده اي هم کار شرقيان خارجي رو تقبل کنه.....

سورئالیست | August 3, 2005 05:33 PM


ترور اعدام تخطئه در هر جا و به هر نوعش محکومه تا اينها رو ياد نگيريم آدم نمي شيم البته دور از جون شما مخصوصا وقتي خشني ..راستي ...خشن ميشي خوردني تر مي شي

روزبه | August 3, 2005 08:20 AM


عجب عکسي.
اينکه عقايد ما در مورد مسايلي مثل ترور عوض ميشه يک مقدار به موضع گيريهامون هم بر ميگرده نه؟و البته برا ما ايرانيها احساساتمون.

چرا لجن آخه؟

منکه آخرشم نفهميدم رنگ زير پيراهني تو چه رنگي بود:))

نرگس | August 3, 2005 07:59 AM


همه شعرت يک طرف وآن جاده اي که آخرش پيدا نيست و براي راهي شدن در آن بايد دل را به دريا زد و اين که:
مرا خوش‌تر درون آتشی خفتن به جای گور
که بادی می‌برد خاکسترم را تا سرایی دور
يک طرف.

مريم | August 3, 2005 07:22 AM


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]