ای خون ترکان ریخته، با لولیان بگریخته

< >

خدا در برابر خدا

چهارشنبه ۱ تیر ۸۴

7

مقرب‌ترین بنده که مرد، به برزخش بردند. اما چون از تمام بندگان عالم پرهیزکارتر بود، خدا خواست که پرهیزکاریش را به بهشت ارج گذارد. پس فرمان داد که فرشتگان به بهشت رهنمونش کنند. بنده مقرب اما چون به در بهشت رسید، سرکی به درون کشید و و بی آن‌که داخل شود، روی گرداند و خدای را مورد خطاب قرار داد.

- آیا ممکن است که بهشت را نخواهم و در ازایش آرزویی کنم ؟

خدا تا به حال تعجب نکرده بود. چون تعجب صفتی مادی بود و مادیات در ذات احورایی جایی نداشت. پس سعی کرد که تعجب نکند. ندا آمد؛ «تو مقرب‌ترین بنده این درگاهی ... بله، برای تو این امکان وجود دارد.»

بنده مقرب سر به زیر انداخت و به آرامی گفت : من به جای بهشت، دوزخ تو را می‌خواهم. می‌خواهم در دوزخ تو خانه کنم.

این بار دیگر خدا به وضوح متعجب شد. دست خودش نبود. بنده چیزی می‌خواست که با عدالتش در تناقض بود. عدالت این بود که سزای نیکی، بهشت باشد و سزای بدی، دوزخ. وعده هم این بود. قولی بود مکتوب در سینه آفرینش. بی‌عدالتی در ذات خدا نبود. اما انگار این بار، چاره‌ای جز این نبود.

خدا فرمان داد و درب‌های دوزخ را به روی بنده مقرب گشودند. دوزخ داغ بود و شعله‌های هول‌ناکی از پس دیوارهایش زبانه می‌کشید. بنده مقرب لحظه‌ای در آستانه دروازه دوزخ ایستاد. نگاهی به شعله‌ها کرد و نیم نگاهی به خدا. التماس و خواهش در ذات خدا نبود. ولی این بار چاره‌ای هم نبود. خدا سعی می‌کرد از بنده مقرب خواهش کند که از تصمیمش بازگردد. آخر اگر این اتفاق می‌افتاد، و عدالت خدا زیر سوال می‌رفت، دیگر چه چیزی از ابهت خداییش باقی می‌ماند. اما بنده مقرب روی گرداند و به دوزخ وارد شد.



آتش حیران شد. سوزاندن نیکان در مرام آتش نبود. این آتش همان بود که اصالت بلندش را در افسانه سیاوش و داستان ابراهیم نشان داده بود. بنده مقرب نزدیک می‌شد و آتش، لحظه به لحظه بیش‌تر و بیش‌تر، بر هویت پاکش مشکوک می‌شد. دست خودش نبود که جز این نیز مقدر نبود. آتش می‌بایست که بر پاکان سرد و بر پرهیزکاران گلستان می‌شد. پس شد. آتش درد کشید. ماهیتش سوخت. سرد شد و گلستان شد.

تمام جبروت از حرکت ایستاد. هدف آفرینش گم شده بود. «نار حامیه» خاموش شده بود. خدا در حیرت و تعجب غوطه‌ور بود و تمام صفاتی که پیش از این از همه آن‌ها منزه بود، در او نمود یافته بود. پاسخ بندگان و فرشتگان را چه باید گفت اگر فریاد برآورند که «و من یعمل مثقال ذره شر یره» ؟!! اعلم دو عالم در پاسخ پرسشی وامانده بود.

آتش گلستان شد. دوزخ بهشت شد. فرشتگان روی گرداندند از خدای، که لحظه‌ای شرک روا نبود. سر فرود آوردند به سجده در برابر پروردگار جدید. بنده‌ای که دیگر بنده نبود. گویی خدایی دیگر زاده شده بود. ولی هنوز پیشانی به خاک نساییده، بنده مقرب را دیدند که در برابر خدای به خاک افتاده بود.

خدا بود در برابر خدا. خدا بود در سجده‌ی خدا. سرتاسر کائنات در هم پیچیده بود. آن‌قدر خرق عادت شده بود، که کسی حتی توجهی نکرد به شیطان، که گوشه‌ای در کنار دیگر فرشتگان به سجده نشسته بود. سرنوشت چه می‌شد ؟!! ذرات عالم به انتظار، سر به گریبان تحیر فرو برده بودند.

لحظه‌ای دو گانگی جایز نیود. جهان به آستانه انفجار رسیده بود. سرتاسر عالم به هم آمیخت. خدای پیر، خدای جوان را در آغوش گرفت. خدایگان چونان که گفته بود، در احدیت جان تازه دمید.  قطعه گم شده بازگشت. «انا الیه راجعون» در انحنای شگفت‌ترین انتظار عالم به تعبیر آمد، و جهان، آرام گرفت.

به جان پیر خرابات و حق صحبت او
که نیست در سر من جز هوای خدمت او
بهشت اگر چه نه جای گناه‌کاران است
بیار باده که مستهظرم به همت او

پی‌نوشت : چند خطی که خواندید، رویای یکی از بیدارترین خواب‌های من است. زیاد هم دور نیست. همین دیشب. حتی عکس را هم دیشب گرفته‌ام. خودتان قضاوت کنید، در حضور این قرص کامل ماه، عیش و باده و معشوقه به راه، جز این به خیال اگر رسید، کفران نعمت است.

 







 


شهريار سلام اگر اين مطلب از خودته که بايد بگم خيلي بي خبري اگر تقليده کورکورانه و بي تامل ۳۱/۶/۸۵

افلاطون فراري حسين جان عزيز دلم : اين خرد خام به ميخانه بر تا مي لعل آوردش خون به جوش ۲۸/۴/۸۴

ناصر رسد آدمي به جايي که بجز خدا نبيند ولي فراموش نشود که فقط گر به خد آيي به خدايي رسي صفاتي مثل بي همتا بودن و قدرت آفرينش که بين خدا و انسان مشترک هستند به ما قدرتي در حد خدا ميدهد. ۲۶/۴/۸۴

ريحون کاش که بشه... من گاهي شک مي کنم که خداي من جايي به اسم جهنم ساخته باشه واسه کسي. عکس هم خيلي زيبا بود. خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود... و ماه را ز بلندايش به زير خاک کشيدن بود... ۳/۴/۸۴

سميه کاش مي شد حسم رو بعد از خوندن اين مطلب بيان کنم. مخصوصا اون جايي که از آميخته شدن دو خدا در هم صحبت کرديد ۲/۴/۸۴

سارا واي حسين اين نوشته ات معرکه بود..! پر از حس خدا بود..مرسي ۲/۴/۸۴

مهستا سه بار از اول اين پست خوندم تا آخر...نظري ندارم اما غرق شدم توي اون لحظه ي خداييش ۲/۴/۸۴

 
Home Powered by Movable type 2.64