|
و امشب اولین شبیست که تو رفتهای. فردا من دیگر صدای تو را نخواهم شنید و لمس لطیف گونهات، مکاشفهی آخر من بود شاید، روی رازهای نهفتهی تو.
فقط چند ثانیه ... کتابهایی که دست به دست شد، نگاهی که رد و بدل شد و شاید دلی که زیر و زبر شد. و یک لمس کوتاه و وداعی نه مثل خداحافظی قهرمانان قصههای عاشقانه، وداعی در بضاعت سادگی.
فقط چند ثانیه ... وداع من با تو که نبود، وداع ما بود با همهی آرمانهایی که کودکانه و عاشقانه حلاجیشان کرده بودیم. احمقانه و عاقلانهاش بماند برای وقتی که زمانه ترازویش را برایمان ساخت. وداع ما، کوتاه بود، اما جملات زیادی در درنگ آخرمان آمد و رفت. دروغ یا راست، فقط اگر حسم را بگویم، التماس آخر را از نگاهت خواندم که شاید به طعنهی گشادی چشمانت، مرا به امید روزنهای دیگر فراخواندی.
پشیمانم ؟!!! نمیدانم. کاریست که خود کردهام. با آنکه میدانم دلت تا دم آخر رضا نمیداد و دل من هم اما ... غروری در میان نبود. هر دو دوست میداشتیم که چیزی میشد به رنگ یک حادثه، اما این حادثه لب گشودن یکی نبود که مثلا به التماس ماندن دیگری، که خوب خوب میشناختیم خلق هم را. منتظر حرف نبودیم. لحظهی غریبی بود با آنکه لحظهی غریبی نبود. بارها صحبتش را کرده بودیم. خود تو بارها قصهاش کرده بودی و برایم روایتش کرده بودی. هر دو میدانستیم میآید. اما ناگهانی مینمود. از سر همین هنگامهی نابههنگامش بود که مثل یک شوک ناگهانی مینمود. شاید تو هم مثل من باورت نمیآمد در آن دیدار واپسین که ... تمام شد. یعنی آخرین معاشقهی چشمان ما بود با هم.
از همهی اینها که بگذریم، یاد آن نیمکتهای جور واجور کردم که بعد ما چه مهجور میشوند. اما نه ... خودخواهی میکنم. هستند بسیار که بنشینند و بوهای مختلفشان را توی رگ نیمکتها تزریق کنند، جوری که بوی ما از دماغ بیوفایشان بپرد.
تمام شد ... به همین سادگی. و آنچه هماره از این دم به خاطرم میرسید، همین سادگی بی حدش بود. تو دلت نمیخواست، من دلم نمیخواست، اما هر دو مثل عروسکها آمدیم و وداع کردیم. حالا چه قدرتی بود که وادارمان میکرد، در تحیرم. جبر زمانه بود، یا کبر و بهانه ؟!! و شاید یک رسم عاشقانه ...
و حالا هزار شب است که هر شب، نیمه شب روز وداع ماست. و هزار شب است که هر شب، دستم را میبوسم، به یاد معاشقهی کوتاه و لطیفی که با گونهات داشت. باور نمیکنی ؟ هنوز از واپسین لمس گونههای تو، در آن هوای استخوان سوز، دستم داغ داغ است.
پینوشت : آنچه خواندید یک قصه بود. یک تخیل که از واقعی هعم واقعیتر است. وقتی مدتی بگذرد و حرفی نباشد که بگویی، شاید برای خالی نبودن عریضه تلقی شود. دست کم میتواند یک متن ادبی کوتاه باشد، شرحی بر یک وداع عاشقانه به سبک داستایوفسکی.
پینوشت ۲ : بگذریم از آنانکه تفکرشان را به شرم، در لایههای دروغین رنگ جماعت نهان کردهاند و مدافع کسانیاند که خود بر انحراف تفکرشان واقفند. به شرافت سوگند که برایم ذرهای مهم نیست که چه کسی، چهگونه پیرامون من بیندیشد. مهم نیست که به گمان بسیاری، متهجر و عقبمانده و ابله خوانده شوم، چه آنکه اهل تفکر است، میداند که مرا هم حقیست برای گریستن، خندیدن و اندیشیدن. من امشب سوگوار مردیام که در داد و بیداد زمانه نامش را به یغما بردهاند. مردی که دشمن و دوست در حق نامش جفا کردهاند. مردی که جسارت بیرون کشیدن ایدئولوژی را از میان کتابها به میان مردمان داشت. ولو که نقد بسیار وارد است و بحث فراوان. من امشب سوگوار مردیام که که خود نیز به تفکر و عملکردش منتقدم، ولی به ساحت بلند تفکرش، به احترام مینگرم. که «یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک راضیه مرضیه. فادخلی فی عبادی. فادخلی جنتی».
|