در فرد گرفتاریم


نمی دانم این چه فلسفه ای ست که ما جهان سومی ها معمولا در فرد متوقف می شویم. یا بهتر بگویم بیش از نفس پرواز، پرنده را به یاد می سپریم. کارمان شده به خاطر سپردن نام ها. یکی محبوب باید باشد و دیگری منفور. هیچ وقت سعی نمی کنیم توقعمان را از یک فرد متعادل کنیم.

یاد همه شما باید باشد، وقتی خاتمی در ۲ خرداد ۷۶ رئیس جمهور شد، بیش از نفس اصلاحات و نفس جامعه مدنی که خاتمی آنها را دوباره بازسازی کرده بود، خود خاتمی بر سر زبان ها افتاد. عده ای شدند خاتمی چی و عده ای هم مخالف خاتمی. در نتیجه توقعات اوج گرفت و ناگهان همه آنانی که خاتمی را دیوانه وار دوست می داشتند، نظریه عبور از خاتمی را مطرح کردند. این شیوه سیاه و سپید دیدن آدم ها، شاید یکی از مصیبت بارترین طرزتفکر هایی باشد که در میان ما ایرانیان رایج است.

خاتمی در «نامه ای به فردا»، یک سال پیش مسئله جالبی را مطرح کرد که قابل تامل است. گفت زمانی که گالیله زیر فشار کلیسا، پذیرفت که اشتباه کرده است، بسیاری وی را سرزنش کردند که «وای به حال مردمی که قهرمانشان تو باشی». و گالیله در جواب گفت : «وای به حال مردمی که نیاز به قهرمان داشته باشند».

این که ما ملت قهرمان پروری هستیم، بیش از هر چیز شاید به دلیل نظام های حکومتی ما در ادوار گذشته باشد. ملت ما همیشه در نظام های فرد محوری مثل پادشاهی و خان خانی زیسته است. همین توتالیتار بودن حکومت ها در ایران، باعث شده است که مردم ما آدم پرست بار بیایند. و چون معمولا، در بزرگنمایی آدم ها توقعات بسیار بزرگی هم ایجاد می شده است، آدم های محبوب به مرور منفور شده اند. همین الآن در نظام حکومتی فعلی، ملت به همه سردمداران جزء و کل، یا نگاه پرستش دارند و یا نگاه تنفر آمیز.

برای همین هم هست که آغازهای شورانگیز معمولا تداوم نمی یابند و با پایان خالقشان، تمام می شوند. یادم می آید که در مرداد ماه سال ۷۹ و در مراسمی که برای فوت احمد شاملو برگزار شده بود، پلاکاردی با این مضمون دیدم که «شعر هم با بامداد پرید».

این وابستگی به فرد شاید در همه شئونات سیاسی و اجتماعی و علمی و هنری و ورزشی ما وجود داشته باشد. نمی شود گفت که راه حل این معضل چیست اما به نظر می رسد که نسل جدید ما، به مراتب بیشتر و بهتر از قبلی ها هستند و این شاید به خاطر این باشد که کنش ها و التهابات زیادی را تجربه کرده اند و به تجربه آموخته اند که خالق یک فرآیند، تنها بخش کوچکی از آن را شامل می شود.

پی نوشت :

در کشاکش یکی از این بحث های زنانه و مردانه گفتم : از نظر من این قضیه خیلی مهم است که زن، زن است و مرد هم مرد است.

گفت : مگر ما گفتیم مرد، زن است و زن، مرد است ؟

پس به این نتیجه رسیدیم که ما با هم اصلا سر تعریف زن و مرد مشکل داریم.

نکته کنکوری :

اگر به نمایشگاه تشریف برده باشد و به دقت به کتاب های منتشر شده در حوزه ناشران عمومی نگریسته باشید، احتمالا شما هم متوجه شده اید که امسال بیش از همیشه بازار کتاب های حوزه فلسفه داغ شده است و از همه بیشتر آثار نیچه و هدایت در انواع و اقسام قطع ها و چاپ ها عرضه می شوند. اگر بازار عرضه را مستقیما با بازار تقاضا مرتبط بدانیم، این شاید موضوع مهمی باشد که از روی آن نباید به سادگی گذشت. و البته جای تحلیل پیرامون چرایی این قضیه زیاد است که به گمانم بد نباشد فعالان اجتماعی به آن توجه کنند.

خارج از بحث :

این همه کتاب که خریده بودم. دوباره رفقای ناباب ما را به نمایشگاه بردند و دوباره هم کتاب پشت کتاب بود که خریدم و فکر کنم تا یک مدت خیلی طولانی، باید درویشی زندگی کنم.

May 10, 2005 10:58 AMComments (6)

نظرات :


شرح نامتون بي نهايت جالبه ..:)

هدا | May 17, 2005 02:29 AM


سلام
راجع به نمايشگاه کتاب به نکته اي اشاره کرديد که من از خواندنش واقعاٌ خوشحال شدم .
نوشته بوديد بازار کتابهاي فلسفه داغ شده و ...

جالبست از هر کسي راجع به نمايشگاه سوال کردم که چطور بود هيچکس اشاره اي به اين مورد نکرد و من هم کلي حرس مي خوردم که چرا اينقدر بي دقت نگاه ميکنند .

بحرحال ممنونم .
روز بخير.

سميه | May 16, 2005 12:16 PM


حسين جان سلام
وبلاگمو بالاخره دادم بالا...ببين نظر بده مرسي

فرزاد مشیری | May 13, 2005 03:40 AM


حسين منصور عزيز؛ با حرفت تقريبا موافقم اما محبوبيت گاهي دست کسي نيست نه دست فرد محبوب و نه دست هوادار ها؛ اگر با قهرمان پروري افراطي مخالفي که بايد بگم با هم هم عقيده ايم اما اگر بر اين عقيده هستي که افراد نبايد از کساني که برايشان زحمت کشيده اند و از کساني که نگران چيزهاي آشکار و پنهان آنها هستند تقدير نکنند فکر کنم با هم موافق نباشيم. دلايل محبوبيت افراطي خاتمي را نمي دانم ؛ چيز مفيدي نيست اما چندان که فضا سازي ميشه بد و مضر نيست. خاتمي نگران مردم بود. دلسوز مردم بود. تابو ها را شکست و به افق آينده نگاه کرد. محبوبيت او وقتي هم بيشتر مي شه که مي بينيم آبرو و حيثيت و ۸ سال از زندگي اش را با شروعي خوب و پاياني بد به سر برد تا به دست آوردهي اصلاحات برسد (اگر دستاورد هايش را مثبت بدانيم و تحولات ايجاد شده رو از اصلاحات بدونيم) اگر منظورت موسوي يا شخص ديگه ايست که بايد بگم افراد بنا به دلايلي طرفداراني دارند. قهرمان يا هر چيز ديگري که باشند. آقاي منصور ما با هم در خيلي زمينه ها هم فکر هستيم. خيلي خيلي به من از نظر فکري نزديک تر از افراد ديگري هستيد. غرض از اين مزاحمت ها خداي نکرده توهين يا گير دادن نيست. در کل فکر مي کنم چطور نويسنده اي يا فيلم سازي يا بازيکن فوتبالي مي تواند محبوب قلبها باشه اما يک دولتمرد و کشور مدار نمي تواند.
اين حرف ها قبلا هم زده شده بود. حرف تازه کجاست؟

ميلاد | May 10, 2005 03:34 PM


سلام ...
فارغ از هر گونه مزاح و شوخي مي خوام انچه را فکر ميکنم بيان ميکنم ...
قابل توجه کساني که گفتن اميد محدث جز لوده گي چيزي بلد نيست...
الااي و حالن...
ما داراي تمدن غني هستيم اما فرهنگ بازيافت شده اي داريم فرهنگي که هر سال به رنگ مشخص ميشه ديروز سفيد و امروز صورتي ...
فرهنگي که بتش ديروز مايل جکسون بود و امسال متاليکا ...
ما هر روز يک بت داريم و ان را مي پرستيم ....
حسين دوست داشتني و عزيز شايد خيلي ها مخالف حرف من باشند اما من اين طور فکر مي کنم ..
تو اصلاحات بت ما خاتمي بود و حرف هاي يورگن هابرماس را چون ايه قران با وضو مي خوانديم ...اما امروز عبور از خاتمي يکي از برنامه هاي ما ست...
نه در عرصه سياست در همه عرصه ها
در فوتبال بلاژ ...در موسيقي شجريان و فرهاد .... ووووووو
ما خود مقصريم ...
و خود کرده را تدبير نيست ....
ولذا تا زماني که ما اينطور با هستيم ..
گاهي منفعل و گاهي اکتيو ..
به جايي نخواهيم رسيد ..
اين پس مانده هاي ذهن يک ديوانه بود که خوانديد...
موفق باشيد

اميد | May 10, 2005 03:00 PM


مشکل ما همينه... و اينکه قهرمانانمان ساده مي ميرند و عشق به قهرمانان تبديل به نفرت از همان قهرمانان چند سال پيش مي شود! و مردم نا اميد تر و دلسرد تر از قبل مي شوند و دوباره بدنبال يک قهرمان ديگر!

آليوس ماکسيموس | May 10, 2005 02:24 PM


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]