▐ جشنواره دانشجویان وبلاگ نویس
این چهار روز یعنی از شنبه ۱۰ اردیبهشت تا ۳ شنبه ۱۳ اردیبهشت در همدان و میهمان دانشگاه بوعلی سینا بودم. نخستین جشنواره دانشجویان وبلاگ نویس ایران برگزار شد و با همه کمی ها و کاستی ها شاید بشود گفت که عالی بود. خیلی فکر کردم که چه گزارشی از همدان بنویسم. قوانلو هم برایم کامنت گذاشته که منتظر بوده من در مورد همدان چیزی بنویسم. به این نتیجه رسیدم که فقط نکات مهمی را که وجود داشته بیان کنم و از افراد و موقعیتشان در همدان نام ببرم. فکر کنم همین کافی و گویا باشد.
- یک اتوبوس بلاگرها را از تهران به همدان می برد. شهرستانی ها باید خودشان دست به کار شوند. در اتوبوس عین آقاها فقط نشسته بودم و پس کله جلویی را نگاه می کردم.
- آقایان و خانم ها را در ۲ محل جداگانه استقرار داده اند. من ولی همراه بچه های خبرگزاری ها به یک محل سوم منتقل شدم. با علی لطفی و آرش کریم بیگی هم اتاقی ام. منتهی آرش هنوز پیدایش نیست. بلافاصله بعد از استقرار به مراسم افتتاحیه رفتیم.
- مراسم افتتاحیه پر است از سخنرانی. تنها سخنرانی که سعی می کند جو خشک جلسه را بشکند، محمد علی ابطحی ست. روی سن میزی برای سخنرانان نگذاشته اند و ابطحی گله می کند که این شکلی تمام ابعاد وجودی اش را همه می بینند. کلیپی هم پخش می شود که در نوع خودش جالب است. از همین کلیپ می شود فهمید که جشنواره ای سیاسی در انتظارمان است. یاس نوی مچاله شده. انتخابات ۱ اسفند و خیلی چیزهای دیگر. یادمان نرود که اکثریت دانشجویان برگزار کننده، جزء دفتر تحکیم طیف علامه اند.
- روز دوم، میزگرد حقوق رسانه ها با حضور دکتر دادخواه و عیسی سحرخیز برگزار می شود. حرصم در می آید که این ها همه اش می خواهند وبلاگ ها را به جرگه طرفداران خودشان منصوب کنند. علیه سحرخیز موضع می گیرم. بچه ها هم همین کار را می کنند. چند تا سوتی بد هم بلاگرها می دهند که همین باعث می شود تقریبا توی میزگرد بازنده شویم. نکته جالب دیگر این است که سحرخیز رسما بلاگرها را به نافرمانی مدنی دعوت می کند که برای همین حرف می توانند محاکمه اش کنند.
- همه ی بلاگرها اینجا ادعای با تجربگی و قدمت دارند. بعضی ها آنقدر قدمت دارند که حتی عمر وبلاگشان از عمر خود پدیده وبلاگ هم بیشتر است. یکی می گوید من از سال ۷۹ وبلاگ می نویسم. در حالی که اولین وبلاگ فارسی سال ۸۰ پا گرفت. یکی دیگر می گوید از سال ۸۰ در پرشین بلاگ می نویسد. در حالی که پرشین بلاگ از خرداد ۸۱ کارش را شروع کرده. خلاصه از این سوتی ها فراوان است. با بررسی هایی که من کردم، با تجربه ترین بلاگری که در این جمع بود، جلال خودمان است از خرداد ۱۳۸۱.
- یک جریانی مرتب می خواهد جشنواره را سیاسی کند. زمزمه هایی به گوش می رسد که پیام معین را می خواهند در جشنواره قرائت کنند. این کار قانونی نیست. چون این تریبون یک تریبون دولتی ست.
- واقعا دست بچه های همدان درد نکند. تا یاد زحماتشان می افتم، اول از همه نام آقای قاضی سعید یادم می آید و آقای امیرحسینی که همیشه در حال دویدن بودند. دبیران جشنواره هم دوست داشتنی هستند و تلاش گر. نوید لطیفی و یحیی صفی آریان را عرض می کنم.
- روز سوم بعد از چند سخنرانی تریبون آزاد برگزار می شود. پیشنهاد می کنم بلاگرها خودشان جلسه را مدیریت کنند و همین اتفاق هم می افتد. بچه ها اول خودم را برای مدیریت جلسه پیشنهاد می کنند. ولی خود من نظرم روی مجید غلامی ست. خلاصه از آقایان مجید و از خانم ها عسل را می فرستیم پشت تریبون. این قسمت شاید قشنگ ترین بخش ماجراست. یک تریبون آزاد با حضور همه بلاگرها. بحث به خوبی شروع می شود و به خوبی هم پیش می رود. هر کس حق دارد ۳ دقیقه صحبت کند. موضوعات زیادی پیش کشیده می شود. در همین حین نامه ای به عسل می رسد و او پایین می رود و به جایش «حالا خودم حرف می زنم» می رود پشت تریبون. بلاگرها اعتراض می کنند. «حالا خودم حرف می زنم»، شروع می کند به دفاع از داوران و پاسخ دادن به نقدهای بچه های بلاگر. در حالی که فقط باید نظم را برقرار کند و در جایگاه پاسخ گویی نیست. نماینده ما را ناراحت می کنند و او از پشت تریبون پایین می آید. بدون این که قصدی داشته باشم بلند می شوم و از جلسه بیرون می روم. ناگهان دیدم پشت سرم خیلی از بچه ها خارج شده اند. من هم دیدم فرصت خوبی ست. گفتم تا نماینده ما به جایگاه نرود بر نمی گردیم. خلاصه مجید را پشت تریبون فرستادیم و آن خانم را پایین آوردیم. بحث ادامه پیدا می کند. در مورد پرونده وبلاگ نویسان صحبتی می کنم که امید معماریان اعتراض می کند. البته بعدا یادداشتی برایش نوشتم که قضیه فیصله پیدا کند. و خلاصه در نهایت تریبون آزاد به پایان می رسد و جو آرام می شود.
- رضا شکرالهی را خیلی دوست داشتم که از نزدیک ببینم. نادر پناه زاده خیلی از خوابگرد برایمان تعریف کرده بود. شهاب مباشری هم بود. دلم برای شهاب و سبیلش تنگ شده بود. از جشنواره رسانه های دیجیتالی دیگر شهاب را ندیده بودم. خلاصه این جشنواره تعمتی بود برای دیدن خیلی ها.
- در طول جشنواره حراست دانشگاه همدان به پوشش سارای سیاهه و عسل گیر داد. بیچاره ها مشکلی از نظر پوشش نداشتند. ولی خوب دیگه ... اسمش روشه ..... حراست.
- مراسم اختتامیه برگزار می شود. با وجود بحثی که با داوران حوزه سیاسی اجتماعی کرده ام، بعید می دانم که جزء برندگان باشم. اما وبلاگ شرح هم در حوزه اجتماعی و سیاسی در جایگاه سوم می ایستد و تندیس می گیرد. آنجا هم گفتم و باید اینجا هم بگویم که این رتبه بندی برآیند همه وبلاگ های فارسی نیست. چه بسا وبلاگ هایی که اگر بودند، شرح بیستم هم نمی شد. (خبر ایسنا در این رابطه)
- وبلاگ «حالا خودم حرف می زنم» هم از هیات داوران و برگزار کنندگان جشنواره در تریبون آزاد بسیار دفاع کرده بود، مورد تقدیر قرار می گیرد. در کل به داوری هیچ اعتراضی نشد. فقط موقعی که این خانم بالا رفت، صدای دست زدن ها و تشویق ها، یک چهارم شد.
- مهسا همیشه بهار از طریق نادر برایم سلام و تبریک فرستاده بود که چون دقیقا در لحظه عصبانیت به گوشم رسید، واقعا خوشحالم کرد.
- شب قبل از افتتاحیه هم در جمع بلاگرها گفتم و حالا هم باید بگویم که اصلا رتبه بندی وبلاگ ها کار درستی نیست و حضور من هم در همدان بیشتر از همه به قصد حضور در جمع بلاگرها و دیدار آنها از نزدیک بود.
- از امیر به عنوان یکی از فعالان حوزه آی تی تقدیر شد و تندیسی هم به او اختصاص دادند که جلال را برای گرفتنش بالا فرستادم. حالا هم اگر امیر تندیسش را می خواهد باید شیرینی بدهد. دقیقا همان موقع که برای امیر دست می زدند هم به امیر زنگ زدم و خودش صدای دست زدن را شنید. واقعا امیر مستحق تقدیر است.
- ایسنا مطابق معمول سوتی داده و در خبر اولیه اش نام وبلاگ من را به اشتباه، شرق آورده است. آخر عمو جان شرق که روزنامه بود. تو از خودش انسانیت نداری ؟ تو همون بودی که به خیال خودش سرویس وبلاگ شدی. ایسنا تو هم ؟؟؟؟
- توی اتوبوس و برای بازگشت به تهران قصد داشتیم بخوابیم. اما باز هم «حالا خودم حرف می زنم» و گروه رفقایشان سعی می کنند اذیتمان کنند. دم در مهمانسرا ۱ ساعت معطلمان می کنند و همین باعث می شود خون بر و بچه های بلاگر به جوش بیاید. برای همین در طول سفر ۳ تا شعر طنز گفتم و بچه ها به شکل سرود آن را اجرا کردند و به این ترتیب به بلاگرهای ردیف جلو و یکی دوتا خبرنگار خودفروخته اعتراض کردیم. (به جون خودم علی و آرش رو نمی گم.)
حالا جانم برایتان بگوید از آدم ها و حال و هوایشان در جشنواره :
- شلخته ترین رئیس جمهور دنیا یا همان عمو نادر خودمان شاید اولین کسی باشد که بخواهم از او حرف بزنم. چقدر این آدم دوست داشتنی ست و چقدر به دل می نشیند. خدا کند که بتواند در قرارهای جمعه ما شرکت کند تا دیدارش را از دست ندهم. حمزه غالبی ریش را به باد داده و حسابی با عکسی که از او دیده ام تفاوت می کند. درست است که نام مرا در وبلاگش، حسین منصوری زده اما پسر خوبی ست و بین همه دوستانی که در جشنواره دیدم، جزء منطقی ترین هاست. عسل صدای فوق العاده ای دارد. با مادرش به جشنواره آمده و به نظر من در داوری حوزه تخصصی حقش را خورده اند. در طول راه بازگشت به تهران بارها و بارها برایمان آواز خواند و ما لذت بردیم. مخصوصا مرا ببوس را که خواند، همه مان را هوایی کرد. (راستی آیدین جان بابا یه لحظه بیا). قوانلو قاجار سخنرانی داشت. در سخنرانی اش نبودم چون رفته بودم بازار برای خرید کوزه سفالی. ولی بعدا پشیمان شدم چون شنیدم شخرانی خوب و مفیدی کرده. یک نکته بسیار مثبت در وجود مصطفی قوانلو هست و آن اینکه به متن بیش از حاشیه می پردازد. توی تریبون آزاد هم داخل بحث حرف زد و مفید. مجید غلامی آنقدر تخصصی وبلاگ می نویسد که اصلا نمی شود راجع به خوب یا بد بودن کارش نظری داد. ولی خودش فوق العاده است. توان مدیریتش بالاست. خوب حرف می زند. و در کنارش بودن احساس داشتن یک همراه مطمئن را به آدمی منتقل می کند. آیدین دانشجوی شریف است. دیگر خودتان حسابش را بکنید یک دانشجوی شریف چطور وسط ما درس نخوان ها تاب آورده است. با من میانه خوبی دارد ولی از ترس اینکه عکس هایش را بدون کپی رایت به جیب بزنیم، به ما عکس ها خوشگلش را نمی دهد. بابا ما خودمان عکاسیم. (دیییییییییی). محمد صالح مفتاح هم هست. محمد صالح از آن بچه مذهبی هاییست که نمونه شان توی زمانه ما کمتر پیدا می شود. با همه اصول گرایی اش، تحمل مخالفش حرف ندارد. همین الان هم که می نویسم کلی دلم برایش تنگ شده است. راستی وقتی به تهران رسیدیم، لحظه آخر جلو آمد و یک گلدان فوق العاده قشنگ به من هدیه کرد که تا همیشه نگهش می دارم. امیرحسین، عمو حمید نبود. اما همه را به این توهم انداخته بود که عمو حمید است. حتی من هم ۲ سال پیش در قرار وبلاگی ۱۵ اسفند ۸۲ یک عکسی از امیرحسین انداختم و نوشتم که این آقا عمو حمید است. دلیلش هم عکسی بود که آبکش از امیر منتشر کرده بود تا او را عموحمید جا بزند و خلاصه مشخص شد که او یک امیرحسین بیشتر نیست. امید معماریان شاید الان از دست من دلگیر باشد. به خاطر برخوردی که در تریبون آزاد با هم داشتیم. ولی از طریق یکی از دوستانم که امید را خوب می شناسد -و بدون اینکه رابطه ای با او داشته باشم- پیگیر روند فعالیتش هستم. خدا کند که دیگر برایش مشکلاتی مشابه آنچه که گذشته پیش نیاید. خیلی ها به من گفتند وقتی الپر داور بخش سیاسی اجتماعی باشد به تو خروس قندی هم نمی دهند. ولی اشتباه کردند. البته معلوم نیست. شاید الپر به من رای نداده باشد. شاید هم داده باشد. اگر رای نداده که هیچی. اگر هم داده کاش یهو یه کاری می کرد اول می شدم. (به این می گن آدم پر رو). امید محدث شاید بلاگر معروف و سرشناسی نباشد و شاید وبلاگش بیشتر مایه خجالت باشد تا آبرو. اما خودش یک وبلاگ طنز به تمام عیار است. خدا می داند که چقدر در تقلید صدا و سخنرانی و بازی با کلمات مهارت دارد. در تریبون آزاد بلاگرها هم همین کارش موجب شد تا از تصویرش در کلیپ جشنواره استفاده شود. تصورش را بکنید یک پسری که حرف زدن معمولی اش هم خنده دار است، وسط یک بحث جدی از جایش بلند شود و سعی کند در یک جمله از کلمات عربی و فلسفی استفاده کند. طراحی فقط طراحی سعید قاسمی. یکی از بچه هایی که هم خودش و هم کراواتش را همه دوست داشتند و مرتب هم دستش می انداختند سعید بود. ارتفاع صفر در حوزه فرهنگی و ادبی جایزه دوم را گرفت. چقدر پسر خوبی بود. مخصوصا که برادر فرهیخته ای مثل ارداویرف داشت. محمد عطا پسر خوب و فرهیخته ایست. راجع به حوزه های مورد علاقه من مطلع است و بیهوده گویی نمی کند. گرچه در تریبون آزاد در جناح فکری ما نبود ولی نمی شود منکر تواناییش شد. آقای خامنه ای سلام !!!! همه می خواهند بدانند صاحب وبلاگی با این اسم عجیب و غریب کیست ؟ مسئولین اهدای جوایز در حوزه اجتماعی و سیاسی هم ذوق به خرج دادند و به عنوان جالب ترین نام، از او تقدیر کردند. احسان و هزاره سوم در حوزه ای که وبلاگ من هم شرکت داشت، وبلاگ برتر شد. انصافا استحقاقش از من بیشتر است. برون کا مرتب من را به یاد کاملیا می انداخت. دختر دوست داشتنی و مهربان و ساکتی بود. مخصوصا که در طول مسیر هم تریح داد که همراه گروه ما باشد تا اپوزیسیون پاچه خوارها. محمد تنها کسی بود که فعالیت های من را در جهت فارسی سازی ام تی نسخه قدیمی دید و به من تبریک گفت. برای همین من محمد را خیلی دوست دارم. علی لطفی یا همان آدم نمای پارانوئیدی، خبرنگار سرویس وبلاگ های ایسناست. پسر خوب و بهداشتی و محافظه کاری هم هست. ما هر دفعه این علی را دیدم داشت خبر مخابره می کرد. با موبایل ... اس ام اس ... فاکس ... و حتی از دستشویی. سورئالیست. نمی شود این آدم را به چند جمله وصف کرد. پر جنب و جوش و است و البته کاری به کار کسی ندارد. اگر واقعا قرار و مدارهایمان در مورد نسخه انگلیسی شرقیان محقق شود، در آینده بیشتر او را خواهم شناخت. «ریاضیات زیباست» یک جورهایی شبیه مغز متفکرها بود. بدون نقشه جایی نمی رفت و شده بود راهیاب گروه برای خرید. شاسوسا پاچه خوار و دختر باز و محافظه کار است. خدا وکیلی فحش دیگری به ذهنم الان نمی رسد. ولی به خاطر همان آدم فروشی توی اتوبوس می شود تا آخر عمر محاکمه اش کرد. (محض شوخی عرض کردم). بنیامین به گفته خودش ۳۰۰۰۰ بار به من سلام و خسته نباشید گفت. تازه با من هم عکس گرفت و من فکر کردم پرویز پرستویی ام.
خلاصه خیلی های دیگر هم هستند که شاید فراموششان کرده باشم. شاید دیگر چنین اتفاقی در مملکت ما به این زودی ها نیفتد. به قول جلال انگار همه چیز را خواب دیده ایم. راستی بچه های هم قطار همه با هم با صدای اپرایی بخوانید : حالا خودم حرف می زنم .... حرفای بد بد می زنم ..... حرفای من تندیس داره .... جایزه و ساندیس داره .....
پی نوشت : تندیسمون این شکلیه !!!!
خارج از بحث : بابا فرناز ... بابا بی گدا ... بابا ولایت با کلاس !!!!!
تکمیلیه :
۱- متن خبر سینا در این رابطه
۲- متن خبر هموطن سلام در این رابطه
۳- روایت خوابگرد از جشنواره
۴- سفرنامه امید محدث ۱ و ۲
۵- شبه گزارش امید معماریان
۶- شبه گزارش مصطفی قوانلو قاجار
۷- گزارش حسین از جشنواره
۸- خبر ایسنا در این رابطه
۹- گزارش برون کا از جشنواره
۱۰- گالری عکسهای هرم از جشنواره
May 04, 2005 02:51 PM ■ Comments (31)
نظرات :
سلام حسین جان. میخواستم اگه میشه لطف کنی و توی تکمیلیهها هم آدرس اون آلبوم من رو بزنی. از توضیحاتی که دادی هم ممنون! راستی اون صداهای حذف شده رو هم که بهت دادم. اگه کس دیگهای هم خواست، با ذکر دلایل کافی بهم میل بزنه.
بازم ممنونم رفیق.
آیدین | May 23, 2005 08:50 PM
سلام
ممنون ميشم اسم من رو از گزارشتون پاک کنيد...
در طول برگزاري جشنواره از بد روزگار شما را در کمپ خبرنگاران جادادند و متاسفانه شما را فردي دروغ گو و ابله يافتم !
آرش کریمبیگی | May 18, 2005 12:52 AM
سلام عليکم... گزارشتون رو خوندم.... خیلی جالب بود.... بعد هم اینکه بعد از یک عمر مجهول الهویه وبلاگ نویسی کردن! شما آبروی چندین و چند ساله ما رو بر باد دادين که .... بعد هم يه جوري از اصولگرايي نوشتين که انگار خداي نکرده جني چيزي باشه! ... به خدا اصولگراها اينقدرها هم بد نيستند.... البته يه کم بيشتر! ... اگه بتونم امشب باهاتون تماس مي گيرم... يا علي مدد ... التماس دعا
عدالتخواه | May 16, 2005 09:15 PM
با نام و ياد خدا.
با سلام و درود.
انگار راستي راستي همدان خبرهايي بوده و من نبودم! با اين وش و بش ها و گپ و گفت ها مي شود گفت که دوستي هاي جديدي آغاز شده است. انشاءالله به سلامتي و خير و خوبي. راستي حيف شد که من حضور نداشتم.
موفق و پايدار و تندرست باشيد.
شريف
شريف | May 10, 2005 01:32 AM
سلام گزارشت عالي بود با اون همه لينکي که دادي
قاجار | May 8, 2005 11:15 AM
اما در مورد جشنواره ..... بايد قبول کرد تنها داوراني که برايه انجام وظيفه خود خوا ب را بر خود حرام کردند داوران بخش ادبي بودند من نمي خواهم از انها دفاع کنم اما بايد قبول کنيم که انسان هم مي تواند اشتباه کند شايد به خاطر بي خوابي نوشته اي را نخواندند و يا برداشت خوبي از ان نداشتند اما حداقل همه را خواندند.... البته بگزريم از اسمي که به ليست انها اضافه شد... اگر خواب گرد را بخوانيد هيچ حرفي از خانوم ... نبرده شايد اصل ايشان را به عنوان برنده قبول نداشته .... اما همانجور که گفتم جشنواري جايي بود که نشان دهيم ما برخلاف پدرانمان اموخته ايم چگونه با هر عقايدي بدون هيچ گونه مشکل خواص در کنار هم بمانيم اگر به جشنواره دقت کرده باشي من با اعتقاداتي چپ گرايانه در کنار اقاي خامنه اي سلام مي نشستم و يا خود تو يا جلال ويا ديگر بچه ها در تمام جشنواره فقط دوبار صدايم را بالاتر از حد مجاز بردم بار اول در مقابل اقاي سحر خيز و بار دوم هم در صلف در مقابل خانوم من خودم هم.... اما حرف هايي را بايد قبول کرد درست است در جشنواره همه با هم برابر بودند اما عده اي برابر تر بودند
نمی دونم ... شايد اونها کار درستی می کنند و من به غلط فکر می کنم وبلاگهای ما جايی برای نمايش و شو قدرت نيست ... وبلاگهايمان نردبان ويا عروسک خيمه شب بازي نيست...
من هرچند بسياري از مسائل را مي توانم با دليل و مدرک به اسباط برسانم اما به خاطر تک تک بچه هايي که برايه اسايش ما خواب را بر خود حرام کرده بودند ساکت مي مانم و از تمام دوستان تقاضا دارم با سکوت باعث شويم زحمت هاي ان عزيز ترين ميزبانهاي ما نقش بر اب نشود ...
اما در مورد کل جشنواره از اقاي سحر خيز و دادخواه که بگذريم هر کدام برايه حضور خود تقاضايي داشتند(اقاي دادخواه که تقاضاي مانور بلاگر ها رويه پرونده برج جهان نما را داشتند و اقاي سحر خيز که انواع توهين ها را نثار عام کردند و تلاش داشتند از افرادي تابو بسازند ) و اقاي معماريان که در سخنانشان محترمانه ترين توهين ها را به بلاگرها کردند بقيه جشنواره تمرين کامل دموکراسي بود تک تک ساعاتش را از دور بنگريم ساعاتي بود که ديگر زمان مجال ترکارش را نمي دهد........
اما تنديس و جايزه همانطور که به گفته هاي بيشتر دوستان دقت کرده باشي اکثر بچه ها جايزه خود را قبل از جشنواره دريافت کرده بودند بله جايزه انها در وبلاگ هايشان بود در کامنتينگشان بود ما ساکنان محله اي هستيم که در هيچ نقشه اي نامش نيامده است ما ساکن محله اي هستيم که ادرسش مختص به يک شهر يک قوم يا يک فرهنگ نيست
اما در مورد اختاپوس بلاگستان(مافياي وبلاگشهر) نمي دانم چقدر تا به امروز در کامنتيگ خود فوش خوردي يا افلاين هاي تهديد را دريافت کردي و يا چقدر باريه ساکت بودنت در ايميل هايت وعده وعيد شنيده اي من از ۸۲ که بعضي از بازوهاي اين اختاپوس را شناساندم تا همين امروز اين ها را به صورت دقيقه اي تجربه کرده ام . حال که اين اختاپوس چهره عوض کرده و از بازوهاي جديد برايه رسيدن به مقاصد پليدش وبا هدف در دست گرفتن عام وبلاگ ها به عنوان عروسک خيمه شب بازي وارد عرصه تازه اي از استعمار فکري شده است بهتر است دست در دست هم در مقابل اين اختاپوس بيستيم نه اين که به حاشيه ها پرداخته و انچه که بر ما مي گذرد را فراموش کنيم
اما سخني با بعضي از دوستان
اعتراضو انتقاد به معناي شعار دادن و فرياد کشيدن و پلاکارد در دست گرفتن نيست با طنز هم مي توان اعتراض و انتقاد کرد طنز بالاترين و بزرگ ترين درجه اعتراض و انتقاد است و انچه که در اتوبوس گذشتن برترين درجه در درک اين مطلب بود چهار شعر طنزي که هم اعتراض نسبت به مسئله اي خواص را گوش زد مي کرد و هم حرف دل عام را مي زد(خاله وبلاگ فروش . حالا خودم حرف ميزنم -به سبک يار دبستاني و وو- و ايسنا اي خبرگذاري جواد) يکي بزرگ ترين و جالب ترين روش هاي اعتراض بود کاري که با همکاري پنج شش نفر از بچه ها ته اتوبوس شکل گرفت
در اخر اين که بهترست ياد بگيريم چطور همديگر را تحمل کنيم
امير حسين | May 8, 2005 09:38 AM
حسين شماها اسرار داشتيد من عمو حميد هستم هرچند من به شديد ترين نحو کذيب مي کردم اما شما قبول نمي کرديد ...... خوب چرا اينجوري نوشتي هرکي بخونه فکر مي کنه من خودمو جاي عمو حميد جازدم
امير | May 8, 2005 08:29 AM
سلام حسين جان (منصور عزيز)... چطوري پسر؟ شرح زيبايي بر جشنواره نوشته بودي. از مطالب سايتت خيلي لذت بردم (يادته که تو همدان باز نمي شد ... من الان تو خونه خواندمشون) ... اميدوارم که ارتباطات مجازي و حقيقي ادامه داشته باشد... موفق باشي
ميلاد (رياضيات زيباست) ---> نقشه خوان | May 8, 2005 01:54 AM
برای جناب آقاي شهاب مباشري
جناب آقای مباشری سردبیر مجله الکترونیکی فروغ :
( شرمنده ، من شما را با همین فروغ می شناسم و از این شناختن هم چند روزی بیشتر نمی گذرد)
شاید شما راست بگویید، شاید ما به قول شما ابله باشیم و جوابمان خاموشی باشد؟
اصلا نکند ما باز هم به قول خود شما عقده ای و آزرده دل برای گرفتن یک تندیس هستیم.
اما دقت کرده اید بیشتر بچه هایی که در گروه ادبی لایق دریاف جایزه بوده اند، چگونه سکوت کردند؟
و این سکوت هم فقط و فقط به دلیل احترام به جشنواره ای بود که همه ما از ان خاطرات خوبی در ذهن داریم.
اما به راستی موضوع چقدر غیر قابل تحمل بوده است که دوستانی از گروه های دیگر درباره آن نگاشته اند؟ یا حتی بچه های گروه تشریفات و دبیرخانه جشنواره در همدان بدان اعتراض می کنند؟
جناب آقای مباشری بی احترامی به شخصیت یک انسان با بی احترامی به وبلاگ او متفاوت است.
برای من ، حسین منصور و دیگر دوستان اصلا مهم نیست که کسی بگوید وبلاگ سورئالیست اشغال است و یا بنویسند شرح یک وبلاگ به درد نخور است. کلاس وبلاگ نویسی ما آنقدر بالا هست که برایمان این صحبت ها مهم نباشد. اما زمانی که به خود ما به عنوان یک انسان بخواهد توهین شود، قضیه متفاوت است. نمی دانم اما اگر شما هم یک وبلاگ داشتید، منظور ما را خوب می فهمیدید.
فکر کنم هنوز قدرت وبلاگ ها را کامل درک نکرده اید، مطمئن باشد همان قدر که نوشته حسین منصور باعث مسائلی شد ( با اینکه او به چیزی اشاره مستقیم نکرده بود )، مطمئنا نوشته های ديگران هم می تواند جو منفی را به دنبال داشته باشد .
اما من هم مانند حسین منصور از همه دوستان می خواهم نه دیگر در این باره بنویسند و نه حرفی بزنند.اصلا مهم نیست که چه کسی دلبری کرد و چه کسی تقدیر شد و نفر اول دوست صمیمی فلان داور بوده است و.....
اینها همه می شود پروپاگانداری منفی به نفع آنهایی که.......
پس سکوت می کنیم ، حتی اگر ابله خوانده شویم.
سورئاليست | May 7, 2005 08:07 PM
درود ...
هنوز هم مي پندارم ترانه حضوز کلامي است به وسعت تقابل حقيقت و واقعيت مان ..
باور کنيد آنچه اموختيم از اين سفر پربار هرگز از ياد نخواهد رفت و هر چه بر ياد ماند نيکيهاست ..يقين دارم //
برترين درودها بر شما ..
پاينده باشيد در ره يافتن
عسل | May 7, 2005 07:27 PM
من حال تو رو شخصا خواهم گرفت .......اي بلاگر تو اگه آدم بودي نمي رفتي پشت ما صفحه بذاري .... من آدم فروشم ...........تو يک بار از خودش بپرس من آدم فروشي .....حسين تو ام ........پاچه خوار هم ايضا خودتي ......تا جايي که من يادمه پاچه خواري نکردم ........فقط مي گن يه اصل قديمي هست که مي گه هر وقت خواستي ....... رو ........ کني الکي حرفاشونو گوش کن .........دختر بازم که اصلن حرفشو نزن که من مجبور به افشا گري مي شم و ....... در پايان اميدوارم هميشه خودتون رو ......... و همچنين ما رو ........(جهاي خالي را با کلمات مناسب پر کنيد )....دمت غزلي
مجتبي تقوي زاد | May 7, 2005 01:01 PM
سلام
من تازگي ها رفتم تو خط بلاگ نويسي...از وبلاگ شما واقعآ لذت مي برم.
۲ تا تقاضا داشتم:
۱.اگر کتاب هاي جالبي در زمينه ي داستان ويا روانشناسي داري معرفي کن(واقعآ جالب باشه)
۲.من چه جوري مي تونم قدرت تحليل و توانايي قلمم را بيشتر کنم.لطفآ راهي را فکر مي کنم شما طي کردي بهم نشون بده
در هخر اگر قابل بدوني من را در ياهو اد کن.
محمد | May 7, 2005 11:05 AM
آقاي مباشري، آقاي شريف، آقاي منصور بي زحمت تشريف ببريد الفبا پاسخي داديم که شايد تند باشه، پيشاپيش ببخشيد زبان سرخ است
جلال | May 7, 2005 08:57 AM
خدمت دوست بزرگوارم آقاي شهاب مباشري
اينکه بر خودم لازم مي دانم چند نکته را روشن کنم تنها به دليل احترام وافري ست که به شما و فعاليت هايتان قائلم. شرح علاقه من به شما و نشريه فروغ را بر و بچه هاي هفت سنگ در دعواهايم براي گرفتن غرفه فروغ در جشنواره نشريات ديجيتالي ديده اند. با وجود نظري که در وبلاگ «حالا خودم حرف مي زنم» داده ايد و سکوت را لايق ما ابلهان دانسته ايد؛ اما جناب مباشري من هرگز شما و ديگر داوران محترم را به ناداوري متهم نکرده ام و اصولا خودم را در جايگاهي نمي دانم که چنين بکنم. اما تنها نقد من به شخص خانمي بود که اصلا در جايگاه دفاع يا پاسخگويي نبود اما چنين کرد. و همين طور انتقادي بدون وارد کردن اتهام به تقدير کردن از وبلاگي که حرف خاصي براي گفتن ندارد. و اين از هيت و سابقه و سبک نگارشش مشخص است. توجه داشته باشید که معمولا نقد احساسی از جانب بازندگان اتفاق می افتد منتهی این بار منتقد شما خود از برندگانی ست که اصلا به حوزه کاری شما هم هیچ ارتباطی ندارد. پس انگیزه ای جز بهبود در نظرم نبوده و نیست. اما در نهايت اگر به داوران محترم توهيني وارد آمده پوزش مي خواهم و بر خودم لازم مي دانم که پيکسوتان عرصه اي که در آن فعالم را ارج بگذارم.
در مورد نوشته شهرام شريف اما ...... توفير چنداني نمي کند که نوشته هايم به چه قضاوتي در مورد من بينجامد اما من به شهرام شريف و خدماتش احترام مي گذارم و از او مي خواهم که سعه صدر به خرج دهد و مطمئن باشد هرگز ديوانه و بيکار نيستم که در حوزه اي که اصلا در آن شرکت نداشته ام و داورانش از دوستانم هستند به انتخاب يا عدم انتخاب کسي اعتراض کنم. آنچه در اتوبوس تهران نیز اتفاق افتاده تماما من به عهده می گیرم و می پذیرم که نویسنده وبلاگ شرح از بانیان این قضیه بوده است. دلیلش هم توهین مستقیمی بود که خانم مورد بحث ما به دوستان کرد و قبل از آن نزدیک به یک ساعت دوستان را زیر آفتاب معطل گذاشت. تا جایی که چند خانم حتی از شدت جو ایجاد شده از اطراف ایشان و دوستشان بلند شده و تغییر مکان دادند.
از همه دوستان همراه هم مي خواهم که به هيچ عنوان و تحت هيچ اعتراضي به وبلاگ مورد بحث لينک ندهند و بي خود و بي جهت به تلاش منفي نويسنده اش براي جذب خواننده دامن نزنند.
حسين منصور | May 7, 2005 08:14 AM
خاطره اي بود فراموش نا شدني.
اينبار اول بلاگر رو ديدم بعدش وبلاگ رو !!
گزارشت جامع و کامل بود.
و انصافا ميزبانان خوبي بودند ... دلمان سخت برايشان تنگيده است.
ويبلاگ جالبي دارين به ويبلاگ من هم سر بزن!!!!!
محمد | May 6, 2005 08:28 PM
گزارش جالبي بود...با ذکر تمامي جزئيات که البته اين خصوصيت تمام نوشته هاي نويسنده شرحه.
اميدوارم هميشه در زندگيت موفق باشي
كامليا | May 6, 2005 08:05 PM
دوست عزيز قبل از اين جشنواره نه خودت را ديده بودم نه وبلاگت را اما فقط يک قضاوت درباره آنچه خود شاهد آن بودم کافي است تا همه آنچه تو درباره آن مي نويسي را از همين جنس بدانم. در جلسه اي که نوشتي يکي از بلاگرها ( خودم حرف مي زنم ) از داورها دفاع کرد ظاهرا مجري جلسه ( يحيي) را با داورها اشتباه گرفتي چون آن خانم از برگزارکنندگان جلسه دفاع کرد در مقابل جمع حداقلي که جلسه را ترک کردند و سپس بازگشتند. در کل جلسه نه حرف از داوري بود و نه چيز ديگر . متاسفم و متاسف تر که از بچه ها شنيدم و در وبلاگت خواندم در راه برگشت براي چند بلاگر خانم چه شعرهايي ساختيد و چه کرديد و افسوس.
شهرام | May 6, 2005 07:59 PM
hosein jan salam
agh delemon vatat terekid kheil i be shomaha adat kardim
harvaght hal kardi pasho biya hamedan
agha rasty axaye jashnvararo plz baram mail kon thx
be omid didar bye
farzad moshiri | May 6, 2005 03:06 PM
سلام آشنا كه دیروز هم فرصت ديدار دست داد!
نمیخواستم وارد بحث و جدل بشوم، اما خوب است بعضی وقتها بيشتر تعقل كردن و تأمل داشتن. من به مناسبات اخلاقی و عادات رفتاری كسی كاری ندارم كه خير و شر هر كسی به خودش مربوط، اما بحثیست كه به من و برخی دوستان هم باز میگردد _ تأكيد میكنم كه قصد پاسخگويی نداشتم، اما با خود گفتم مبادا اين سكوت باعث شود تا فرض بر صحت حرف تو گذاشته شود _ و آن حكايت چاپلوسی (آن تعبيری كه به جاش بهكار بردهای، كاملا غلط است و حتا يادآور بيان لمپنی معادل چاپلوسیست كه شايستهی اين شبهگزارش نيست) و اين حرفها نسبت به وبلاگنويس «حالا خودم حرف میزنم» و هيأت داوران است. آخر عزيز! در آن جلسهای كه ذكرش كردهای و خبر دادهای كه وبلاگنويس كذا به دفاع از رفتار داوران پرداخته، كداميك از سه نفر اعضای داوران بخش فرهنگی و ادبی حضور داشتند كه به فرض قبول كردن امر چاپلوسی طرف، اين موضوع در نظر ايشان مؤثر شود؟ اين موضوع را اول بار است از خودت میشنوم كه او در بارهی داوران حرفی زده است. خوب است بسنجی چه حرفی را در بارهی كه میزنی! ببخش كه ناچار شدم عتابام را تند كنم. از ساير بحثها در بارهی قدمت و ادعا و ... هم در میگذرم. در هر حال، اميد من به آرامش و تأمل بيشتر در رفتار همهمان است! و فارغ از همهی اين بحثها، از حضورت و برگزيده شدنات (كه اين هم نشانی از رفتار مستقل داوران در همهی گروههاست) خوش حالام. :)
شهاب | May 6, 2005 12:31 PM
ارادت حسين جان . ببين توي اون متن بالا بايد بگي با يه آدم خوش تيپ که قبلن فقط چهره ش رو ديده بودي بيشتر آشنا شدي و ادامه ش حرفات در موردش خودش مياد . بگو که در تريبون آزاد مي خواست بحث محتوا و عدم پيشرفت روزنوشت هاي تخصصي ( اين اصطلاح ساخت خودمه ) به خاطر بي حوصلگي و رفيق بازي در اينترنت رو پيش بکشه که به خاطر سياست و از اينجور مسائل سه دقيقه که هيچي چهار دقيقه که مي شد تا آخر جلسه سکوت کرد و فقط منت کشي کرد که بابا آروم تر وجون من برگديد به خدا تا حالا خودمون که خوب بحث مي کرديم . به جون عمم بلاگر اينجا فلانه . ولش کن ديگه . آقا خوشحال شدم . راستي براي لينک به مطلب من هم فقط آدرسم رو بنويس . فعلن آرشيو متنيم از کار افتاده برادر . در دست احداثش کردم .
شاهزاده ي سرطاني | May 6, 2005 08:13 AM
حسين جان سلام.مرسي از حسن نظر و لطفي که در حق من داشتي.جدا از آشنايي با تو خوشحال شدم.حواشي جشنواره و اتفاتش رو هم خوب توضيح داده بودي.البته شايد منم يک مطلب کاملا جدي در اين مورد بنويسم.
نادر | May 5, 2005 08:25 PM
خيلي خيلي شرمنده حسين جان...چشم اصلاح شد...دو نقطه دي
آرين | May 5, 2005 06:24 PM
سلام از من و فکر کنم عماد چيزي نگفتي ! دوست داشتم نظرتو در مورد وبلاگم بدونم!!
مصطفي | May 5, 2005 01:05 PM
منصور جان سلام.. از دیروز کارم شده پیگیری یاداشت بچه ها و دیدن عکس ها و افسوس خوردن .....تو پست وبلاگ خودم هر کاری کردم مثل شما بنویسم نتونستم تنها کاری که کردم یک عکس و یک جمله
((روز وصل بلاگران ياد باد...ياد باد آن روزگاران ياد باد))
منتظر یاداشت های بعد یت هستم
مهدی -بام ایران | May 5, 2005 11:47 AM
گوريل ها به بهشت نمي روند!!
سورئاليست | May 5, 2005 11:27 AM
با حوصله همه لينک ها رو باز مي کردم وسط هاي پست رسيده بودم نزديک ۳۰ تا شده بود + تمام لينکايي که قبلا باز کرده بودم يهو کامپيوتره قاط زد همش پريد بابا اين همه لينک ندين توي يه پست بچه وسوسه مي شه
مهستا | May 5, 2005 10:30 AM
و من چند استراتژي دارم ...
اول اون حسين بود که معلوم نبود حسين بود يا منصور .....
دوم در مورد اون کليپ بود که ياس مچاله شده ...اي ياس الهي بميري....
سوم اون سحر خيز است که من خبر دارم تا ۱۲ ضهر خواب است و بايد اسمش را عوض کنه
چهارم اينکه پيام معين است که رفته خارج و مطرب شده ...اي معين تو اگر ادامي اونجا چرا ميگي مو خوام برم اصفهان بعد کانديد رياست جمهوري در تهران مي شي هاااااااااااا.
و من در مورد اون اميد محدث که باباش ادام بود ولي خودش يک بلاگر پيام دارم ....
اميد تو هممممممم...ادام باش حيوان
چرا اداي منو در مي اري تو مگه شخصيت نيستي
و من ديگه هيچي ندارم ...بروووووووووووو
omid (حسني) | May 5, 2005 10:21 AM
بههههههههههههههه . داش حسين . آقا خيلي مخلصيم . حسين يادته تو اتوبوس بعده اختتاميه چه مسخره بازيايي که بچه ها درآوردن . من هي به ياد ميآورم و هي الکي ميخندم . آخه خنده داره خو . تو هم بخند . باشه . اشاله دوباره ببينيمت . قربووووووووووووونت . محمد .
محمد | May 5, 2005 09:53 AM
بايد يک بار بياي ببرمت تا باورت بشه ولايتمون چه توپه:دي
امشاسپندان | May 5, 2005 07:22 AM
salam agha delemoon tang shod khoob neveshti taghriban vali in weblog nevishaye sale 80 ro ham be moarefi mikardi ma bahashoon ashna mishodim felan babye
اميد عرب | May 5, 2005 07:21 AM
سلام منصور جان خيلي یادداشت باحالی بود من که خوندم انگاری یکبار دیگه رفتم همدان و امدم خلاصه فاز دادی اساسی شعرها هم امروز برات می فرستم هنوز وقت نکردم تایپ کنم خلاصه ببخشید
مجید غلامی جلیسه | May 5, 2005 06:19 AM

