▐ مفهوم عاشقی در مرام من

دو سال پیش، که رمان شبهای روشن داستایوفسکی را بازخوانی می کردم، مقاله ای چند ده صفحه ای نوشتم به نام «در منزلت عاشقی». سعی کردم در این مقاله مفهوم مورد نظرم را از عشق و سلوک و عرفان، با رجوع به کتاب هایی که در این زمینه داد سخن داده اند، چکیده کنم و در این راه از مثنوی معنوی، دیوان حافظ و قرآن کریم بسیار بهره بردم. چند روز پیش دوستی از من خواست که خلاصه و کوتاه، مفهوم کلی سخن را به ساده ترین شکل برایش بازگو کنم. بهتر دیدم که خلاصه آن چند ده صفحه را اینجا بنویسم که هم آن رفیق ما مجبور شود به خاطر خواندنش سری هم به دنیای وبلاگ و اینترنت بزند و هم خوانندگان شرح را با مفاهیم مورد نظرم روبرو کنم.
مفاهیم غریزی، مفاهیم متعالی
روایت است که به بهلول سکه ی طلایی بخشیدند. کودکی در آن نزدیکی بود و بهلول سکه را به او بخشید. کودک شادمان شد. پرسیدند چگونه طلایت را به کودکی بخشیدی. بهلول گفت : در شادی چشمان کودک درخششی دیدم که در سکه طلا نیافتم.
انسان در طول عمر خود و بر اساس تمایلات فطری و تجربه های شخصی و آموخته های علمی، تعاریف مشخصی از تمام مفاهیم پیرامون خود پیدا می کند. درد، ترس، سوزش، خستگی، گرسنگی و هزاران مفهوم دیگر در ذهن انسان گشوده می شوند. او خیلی زود در می یابد که نزدیکی به آتش موجب سوزش است، پس از آن حذر می کند. اکثر این مفاهیم برای حیوانات نیز به همین شکل به وجود می آیند. مثلا یک ببر یا یک سگ نیز مفهوم مشابهی از سوزش و ترس و خستگی و خواب دارد. از همین روست که تا زمان درک این مفاهیم، انسان هنوز تنها یک حیوان است با هوش بیشتر. بهتر بگوییم یک حیوان متکامل.
فرق انسان و حیوان درست بر سر مفاهیمی است که مفاهیم متعالی زندگی او را تشکیل می دهند. مفهومی به نام ایثار در زندگی یک پلنگ هرگز معنا ندارد و مفهومی به نام از خود گذشتگی را به قوباغه نمی شود تفهیم کرد. از اینجا به بعد، آن حیوان هوشمند، انسان خطاب می شود.
تعاریف متعالی، آرام آرام قوانین پیشین را نقض می کنند. مادری که مفهوم خستگی و خواب را به خوبی می داند و مطابق غریزه می داند که وقتی خسته بود، باید بخوابد، تا صبح بر سر بالین کودک مریضش بیدار می نشیند و تعریف قوی تری را به دست می دهد و آن ایثار است.
پس حرکت از مفاهیم غریزی به مفاهیم متعالی، بخشی از تکامل بشر است که باید طی شود و انسانیت انسان، شکل بگیرد.
در عاشقی
بسیاری از مردمان، مطابق یک تعریف سنتی، عشق را منتهای دوست داشتن تلقی می کنند. عشق اما نه انتهای دوست داشتن است و نه از انواع آن. عشق بعد ثانوی زندگی ست و آیتی که برای نزول، شان ویژه ای طلب می کند. درست مانند یک گیاه خاص که فقط در بستر یک خاک نادر رشد می کند.
بعد ثانوی زندگی جاییست که تمامی تعاریف آدمی از خطر و درد و ترس و التهاب و تمام مفاهیم غریزی، می شکند و تمام آنچه که تا پیش از آن، مبرهنات زندگی تلقی می شده است، به یکباره تحت الشعاع یک حس عظیم دگرگون می گردد.
زیستن در این وادی نا کجا آباد، نیازمند جهانی با قراردادهای دیگر گونه است و بدین ترتیب است که عاشق از دنیای پیرامونش طرد می شود و چون از تمامی قرارداد های اجتماعی سر باز زده، دیوانه و مجنون نام می گیرد. دیوانه است چون دیوانه کسی است که خوب را از بد تمیز نمی دهد. نمی داند که مثلا به آتش سوزان نباید دست برد. اما عاشق چون تعریف دیگری از سوزش دارد، دست به آتش می برد و دیوانه تلقی می گردد. همه حرف اینجاست که ارزش و ضد ارزش در دیدگاه عاشق، دچار تغییرات بنیادین شده است.
پس عشق یک بلوغ نوین است که جهان بینی جدیدی را نیز با خود به همراه دارد. عاشق به مرحله تازه ای از خود شناسی و خود آگاهی و به دیدگاه فوق فیلسوفانه ای از جهان وارد می شود. نگاه فوق فیلسوفانه اش منجر به یک سلوک عارفانه می شود. لحظه لحظه عاشق خویش را سبک تر می کند. ظرف زمان و مکان رنگ می بازد. خدایی که تا پیش از این باید برای خطابش رو به آسمان می بود، در عاشق حلول می کند. تحلیل سالک نسبت به جهان و نظم حاکم بر آن تحلیلی مافوق تعقل است که تفکرات علمی و تجربی را در می نوردد.
عشق حادثه ای ست که ناگهان می آید. بستر اگر نباشد بستر سازی می کند. چیزی را از درون فطرت بیرون می کشد که شاید مسکوت ترین بخش وجود انسان بوده باشد.
راه فقط رفتنی
آنکه زندگی در آسمان را تجربه کرده است، هر چه از لذت زیست در میان آبی آسمان و سپیدی ابرها بگوید، این لذت را هرگر نمی تواند برای آنانی که ساکن زمین هستند ملموس کند. آنها از معلق ماندن میان زمین و آسمان می ترسند و خانه و همسر و فرزند و ثروتشان را دوست دارند. پس این لذت بیان شدنی نیست.
نکته اساسی اینجاست که حال و هوای عرفان و سلوک، حال و هوای وصف ناپذیری ست. عاشق اگر هزار مثنوی بسراید، هزار خطابه بخواند و هزار بار شرح حال بگوید، از وصف آنچه گذشته عاجز است. گویی شرط ورود به این وادی، سکوتی ابدی ست.
آنکه را اسرار حق آموختند / مهر کردند و دهانش دوختند ....... و عشق از اسرار الهی ست.
دوگانگی جنسیتی و منش سلوک
گریزی به این عظمت، هرگز نمی تواند بدون ابزار و بال پرواز رها شده باشد. زندگی در آسمان منشی را می طلبد که باید پیش از آن در ابعاد کوچکتر تجربه شده باشد.
تمام تعلقات آدمی از یک جنس نسبتا مشابه هستند. انسان غذایی که می خورد، ساعتی که بر دست می بندد، کفشی که می پوشد و خانه ای که در آن زندگی می کن را دوست دارد. همه این دوست داشتن ها از یک باور مادی نشات می گیرند.
انسان از بدو تولد به صورت زوج آفریده شده است. یک زن و یک مرد. و این حکمتی بس ژرف می طلبد که این دو گانگی جنسیتی چه سببی داشته است ؟ آیا تنها تکثیر نسل بشر مد نظر بوده است؟ آیا راه ساده تری برای بقای نسل آدمی وجود نداشته است ؟
تعلق به جنس مخالف اما، مرحله نوینی از مهر ورزی را برای انسان به دست می دهد. او قلیان یک نوع تازه از احساس علاقه را در خود حس می کند. تعلقی که به هیچ پدیده ای پیش از این، نداشته است.
و این تجربه کوچکی ست از بلوغی که حکمت متعالی آفرینش برای انسان در نظر گرفته است و این فرصت را برای آفریده ی مقرب فراهم کرده، که تدریجی و پله پله، حادثه بلوغ را تجربه کند. اما در این تعلق هم نوعی تعلق مادی گنجانده شده است تا هوش و ذکاوت انسان محک بخورد. دست توانمند آفرینش در این کمرشکن تاریخی، حسی متعالی را در انحنای پر وسوسه جذابیتی مادی پنهان کرده است. این ترس وجود دارد که انسان این تعلق را به بعد شهوانی اش محدود کند و این احساس را به اندازه احساس علاقه اش به خوراک و پوشاک پایین بکشد. و این امید نیز باقی ست که از این دریچه، دریچه های بلندتری را کشف نماید.
زیست عاشقانه
و حال مرحله گذار بزرگ فرا رسیده است. انسان هنوز هم گرسنه می شود. تشنه می شود. تنها می شود و نیروی شهوانی اش سرزنده و تازه است. اما این انسانی ست که از ورای تمام تعلقات مشروع مادی اش، به کل نظام خلقت، عاشقانه می نگرد. پس خندان زندگی می کند. آسان می گذرد و عاشقانه می میرد. زیست عاشقانه، با خودش همه نیکی ها را به همراه دارد. گاهی جلوه ای دست و پا بریده بر سر دار می یابد، گاهی در وجود پیامبری متجلی می شود، روزی شهادت برای اعتقاد نام می گیرد و دیگر روز، بوسه ای شاید در غلظت شهوانی لذتی.
هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی
که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
ملامت گو چه در یابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا، خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پا بازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
ملک در سجده آدم، زمین بوس تو نیت کرد
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
پی نوشت : زیست عاشقانه که خیلی کوتاه در انتهای مطلبم از آن یاد کردم، جای بحث فراوان دارد. زیست عاشقانه مرحله نهایی عاشقی ست که در آن معشوق در تمام ذرات جهان هستی حل می شود. و آن آیه معروف فتبارک الله احسن الخالقین مصداق پیدا می کند. اگر تعاریف زیست عاشقانه را بپذیریم، این سخن معروف دکتر شریعتی که «خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر می داری بیاموز که دوست داشتن از عشق هم برتر»، بدجوری به چالش کشیده می شود.
پی نوشت ۲ : تعاریف و مفاهیم ارائه شده کاملا متعلق به خود من است و از هیچ کتاب و مرجعی استنباط مستقیم نشده است. پس پیشتر به دوستانی که می خواهند استنادات لغوی عباراتی چون «زیست عاشقانه» و یا «مفاهیم غریزی و متعالی» را بدانند گفته باشم که بدانند.
خارج از بحث : هرگز فکر نمی کردم به موسیقی تلفیقی علاقه ای داشته باشم. آن هم موسیقی باخ با اشعار مولانا. اما به لطف مریم، سی دی داوود آزاد به دستم رسید کع انصافا جذاب و شنیدنی بود. تصورش را بکنید. شعر مثنوی را با آواز، روی موسیقی باخ بخوانند.
خارج از بحث ۲: برای جشنواره وبلاگ های دانشجویی ۴ روز به همدان می روم. اگر آنجا فرصتی شد که به روز کنم که هیچ. وگرنه عذر ما را بابت این چهار روز بپذیرید.
April 30, 2005 02:32 AM ■ Comments (3)
نظرات :
عشق
در بلنداي زمان
غصه ي ما اول شد
از تو و غير چه پنهان
دل ما پرپر شد
خواب ديديم که مارا
لب مستانه دهند
نسب اين دل ديوانه
به پروانه دهند
چه بسا خواب بديديم و
نديديم ز عشق
به کسي جز ني و نيرنگ
جزايي بدهند
""پشت دیوارهای انسانیت ..... ""
خوشحال میشم به منم سر بزنین منتظرم ............... [چشمک][گل][بدرود]
رهگذر گمنام | August 31, 2006 10:25 PM
aghl e to choon zarre ist mande ze darya joda
key barad zarre i fahm be daryae eshgh
ey baba.....
Paco | May 8, 2005 12:54 AM
ششششش
ططط | May 1, 2005 02:55 PM

