|

پس از سالیان دراز، زن وشوهری میانسال به آرزوی دیرین خود رسیده و صاحب فرزندی معلول شدند. فرزند با وجود نداشتن یک پا، برایشان از همه تعلقات عالم عزیزتر و گران بهاتر بود. سالیان سال به تربیتش همت گماشتند و او را به آستانه ۲۰ سالگی رساندند. در همین ایام زنی، به پدر و مادر فرزند مراجعه کرد و رازی را نزد آنان فاش ساخت. با این مضمون که در همان ایام او نیز در همان بیمارستان صاحب کودکی شده و چون فرزندش از معلولیت رنج می برده است و او توان مالی نگهداری از یک فرزند معلول را نداشته، با پرداخت پول به یکی از پرستاران، جای فرزند خودش را با فرزند این زن و شوهر عوض کرده است. و حالا از سر عذاب وجدان می خواهد که فرزند واقعی خانواده را به آنها بازگرداند. و به همین سادگی دو فرزند با یکدیگر مبادله و دلبستگی ها معامله می شوند.
به راستی آیا روابط عاطفی این زن و شوهر با فرزندشان در گرو یک تعلق ژنتیکی بوده است ؟
اینجا این نکته مهم پیش می آید که اگر هیچ وقت پدر و مادر داستان ما، پی به راز فرزند نمی بردند، تا همیشه او را به عنوان گرامی ترین و عزیزترین ثمره زندگی شان می ستودند. اما به صرف دانستن این نکته که از نظر ژنتیکی این فرزند به آنها تعلق ندارد، تعلق ۲۰ ساله عاطفی و انسانی را به هیچ گرفتند.
تعلق حواس
در استنباط حسی از هر موجود یا مسئله ای قبل از آنکه صرفا منشا حسی و اصالت احساس مطرح باشد، تلقین ها و تفکرات و اندیشه های خارجی دخالت دارند. مثلا در حس زیبایی شناسی (Aesthetic) بیش از آنکه فرد حس درک ماهیت زیبایی را به کار اندازد و از آن کمک بگیرد، به نحوه پیدایش، آفریننده، زمان خلق و مسائلی از این دست توجه دارد. و این آزادگی احساس و در مرحله بعدی تفکر را از آدمی صلب می کند.
به عنوان نمونه فرض کنید که با یک اثر تجسمی خارق العاده روبرو شده اید که ملیت خالق آن، کشوری ست که با کشور شما در تخاصم و جنگ به سر می برد. بنا بر نفرتی که از جنگ و کشتار و تجاوز به هم میهنان خود دارید و بنا بر نفرتی که به محض شنیدن نام کشور متخاصم در شما بیدار می شود، زیبایی های اثر را به هیچ گرفته و هرگز قادر نخواهید بود که حس درک زیبایی را منحصرا به اثر مقابل رویتان، منفک از خالق اثر و ملیت او متمرکز کنید و از زیبایی آن لذت برده و ستایشش نمایید.
شاید این حواشی ظاهرا بی ربط، بخشی از فطرت آدمی باشد. اما به نظر می رسد که آزادی احساس و عواطف انسانی بیش از هر زمانی در زمانه مدرن ما، درگیر حواشی شده و ماهیت حس به فراموشی سپرده شده است.
حکایت تاجر و کلوچه های عسلی
گویند روزی تاجری برای معامله و داد و ستد به شهری وارد شد. تاجر شکموی قصه ما که بسیار (مثل نگارنده این سطور) اهل پراکنده خوری بود، در بازار قدم می زد که در دکان کوچکی، دخترکی را دید که روی سینی فلزی بزرگی، کلوچه می فروخت.
دخترک لباس سفید و تمیزی بر تن داشت، دستکشی بر دست کرده بود و آرام آرام کلوچه ها را گرد می کرد و توی روغن داغ می انداخت. سپس کلوچه های جا افتاده را از درون روغن بر می داشت و از ظرف تمیز و نسبتا بزرگی، اندکی عسل روی آنها می کشید و برای فروش عرضه می کرد.
مرد بازرگان تا نگاهش به کلوچه ها و وضعیت بهداشتی دکان افتاد، جلو رفت و یک کلوچه خرید. و از قضا کلوچه عسلی به دهان بازرگان خوش افتاد و تاجر شکموی قصه ما کل سینی کلوچه را از دخترک خرید و به خانه برد.
اقامت تاجر در شهر به درازا کشید و او هم عادت کرده بود که هر دو روز یکبار به دکان کلوچه فروشی می رفت و از دخترک کلوچه فروش یک سینی کلوچه می خرید. تا اینکه روزی، وقتی تاجر برای خرید کلوچه به بازار رفت، دکان دخترک را بسته دید. چند روز متوالی مراجعه کرد اما از اقبال بد، انگار دخترک و کلوچه هایش به تیر غیب ناپدید شده بودند. از کسبه بازار نشانی منزل دخترک را (که گویا کنیز ملاک بزرگی بود) گرفت و راهی خانه اش شد.
به خانه کنیزک که رسید چند مرتبه ای در زد و به انتظار در گوشه ای ایستاد. کنیزک در را گشود و بازرگان از ماجرای وابستگی اش به کلوچه ها و مصیبت بسته شدن دکان برای دخترک داد سخن داد. و اما کنیزک ماجرایی را بازگو کرد که نگاه بازرگان به طور کلی تغییر کرد. دخترک گفت که اربابش چندی پیش از اسب فروافتاده بود و سنگ تیزی در ساق پایش فرو رفته بود. زخم ارباب عمیق شده و طبیب مرهمی از عسل تجویز نموده بود تا چرک پای ارباب را بکشد. ارباب خسیس هم وقتی که دید ناچار است هر روز یک شیشه عسل مرغوب را مرهم پای چرکینش کند، به کنیزک گفته بود تا زمان التیام پایش، عسل چرکین را به بازار ببرد و کلوچه ای از آن بسازد و بفروشد تا خرج عسل مصرف شده به دخل بازگردد.
تاجر شکمو با شنیدن این جملات صورتش سرخ شد و به حال تهوع افتاد. بر خودش و شکمش لعنت فرستاد و تا ماه ها لب به خوردن هیچ کلوچه و کیکی نزد. زیرا پیش از این تنها به مزه مطبوع و لذت بخش کلوچه توجه می کرد و کاری با مواد اولیه و طرز تهیه آنها نداشت. اما به محض آگاهی از قضیه عسل، طعم و مزه کلوچه ها را فراموش کرد و صرفا به چرک و زخم و آلودگی عسل هایی که با لذت خورده بود، اندیشید.
اگر از حواشی طبیعی حاکم بر احساسات بگذریم، گمان می کنم همانند بسیاری از اصول، احساسات انسان نیز در هجوم مرزها و قواعد من در آوردی رو به ویرانی و آشفتگی می گذارد. یکی از استدلال های قوی که می شود در رد تعصبات ملی و عقیدتی و حزبی ارائه کرد شاید محدود کردن آزادی حسی و عاطفی انسان باشد. همانگونه که فکر ما در طول سالیان بیش از آنکه روی به سمت تعقل و اندیشه و انصاف داشته باشد، اسیر جهت هایی ست که برای او رقم زده و به سمت آنها هدایتش کرده اند.
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی / تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی در مکتب حقیق و پیش ادیب عشق / هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی وجه خدا اگرت شود منظر نظر / زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی گر در سرت هوای وصالست حافظا / باید که خاک درگه اهل هنر شوی
پی نوشت : روایت اول خلاصه داستان کوتاهی ست از خودم و حکایت دوم داستان کوتاهی از کتاب داستان های شیرین ایرانی.
|