▐ تراژدی رنگ ها
دو تا آدم بودند. دو تا آدم کوچولو که یکی زرد لیمویی بود و دیگری آبی آسمانی. و آدم کوچولوهای قصه من در کنار همه دغدغه هایی که داشتند، بزرگترین دغدغه شان یکرنگی بود. یکرنگ بشوند تا از درون هم عبور کنند. یکرنگ بشوند تا نهایت عاشقی را سفر کنند. یکرنگ بشوند چرا که چیز قشنگی بود. بوی وفا داشت. بوی عشق داشت. و بوی همه چیزهای خوب را با خود به همراه داشت.
زیاد حرف می زدند و زیاد سر هم را برای تفسیر یکرنگی می خوردند. آدم کوچولوی زرد لیمویی، رنگ یکرنگی را هم زرد لیمویی می دانست و اصرار داشت که آدم کوچولوی آبی آسمانی را هم زرد لیمویی کند. استدلال هم داشت برای حرفش و استدلالش این بود که زرد رنگ خورشید است و رنگ نور. نور هم رنگ حقیقت است پس رنگ یکرنگی، زرد لیمویی ست. آدم کوچولوی آبی آسمانی اما جواب می داد که آبی، رنگ بی منتهای آسمان است و آسمان یعنی یکسره لطف و پاکی و جلال. و با این حرف ها می خواست که ثابت کند، رنگ یکرنگی همان آبی آسمانی ست.
اما یکرنگی رنگی بود که نه زرد لیمویی بود و نه آبی آسمانی. اصلا یکرنگی همان تک رنگی نبود. سبز بود، سرخ بود، آبی بود، نارنجی بود و خیلی رنگ های دیگر. اما آدم کوچولوها هرگز این را نفهمیدند. شاید هم دلشان نمی خواست که بفهمند.
خلاصه آدم کوچولوها از سر حرفشان کوتاه نیامدند. یکرنگی هم که نه زرد لیمویی بود و نه آبی آسمانی، هیچ گاه اتفاق نیفتاد. آدم کوچولوی زرد لیمویی آنقدر تنها شد که زردی اش عود کرد و رنگش پرید. آدم کوچولوی آبی آسمانی هم از بی کسی آنقدر پیر شد که آبی اش از آسمانی به نفتی رسید و تمام شادابی اش خشکید.
پ.ن : ناچارم قوی باشم. وقتی کسی دست یاریت را لازم دارد تو باید دیوار باشی. نه گریه کنی و نه زیاده بخندی. وقتی پذیرفتی که مرکز ثقل باشی باید به خودت و به همه عواطفت بفهمانی که یک تکان اضافه ات ممکن است همه چیز را ساقط کند. پس خفه شو. اشکت را بخشکان. و مثل اینکه اصلا احساس نداری دستت را بلند کن و با لبخند بگو : به امید دیدار. بگذار بگذرد. این ثانیه ها که طی شدند، زمان تا همیشه مال توست که کنار جدول خیابان بنشینی و تا بغض داری گریه کنی. و یادت باشد که برای طلوع، پیشمرگی صد هزاران ستاره می باید. پس به امید طلوعت...........
April 12, 2005 11:42 PM ■ Comments (8)
نظرات :
اميدوارم نظراتي را که شما در وبلاگ خودتان وارد کرده ايد به درد آينده خود و ديگران و از همه مهمتر قيامت و شب اول قبرت هم بخورد و ...
آرش آريايي | May 4, 2005 03:40 AM
من اما آدم کوچولوهاي ديگري را مي شناسم . مثل آدم کوچولوهاي قصه تو يکي زرد ليمويي و يک آبي آسماني. آنها هم هواي يکرنگي به سر داشتند. اما آدم کوچولوي زرد ليمويي با همه زرد بودنشُ عاشق رنگ آبي بود و شکوه جلال آسماني اش و آدم کوچولوي آبي آسماني با همه آبي بودنش عاشق رنگ زرد بود و گرماي آفتابي اش و حالا فکر مي کردند چه خوب است که شکوه آسمان و گرماي آفتاب را يکجا دارند. آدم کوچولوهاي زرد و آبي بعداز مدتي جلوي آينه که رفتند ديدند هردو سبز شده اند. يک سبز روشن و ديگري سبز تيره.
مريم | April 15, 2005 03:27 PM
ببخشيد به جاي ميل من کامنت مي گذارم. آقاي سردبير مجله ي شرقيان اين مجله ي اينترنتي بچه هاي مشهد استُ مشاهده بفرماييد
ممنون
http://www.cafeshabaneh.com/
سودارو | April 14, 2005 03:14 AM
با نام و ياد خدا
با سلام و تحيت.
من مطلب شما را مطالعه نکرده ام اما درباره رنگ ها همين بس که نشانه تنوع و تکثر در جهان خلقت اند. چنين تنوعي را را در افکار و انديشه ها هم مي توان سراغ گرفت. فکر انسان به عنوان مخلوق خداوند سرشار از تنوع و کثرت است. ما با اين تنوع و رنگ ها زيست مي کنيم و خدا نکند که روزي گرفتار يک رنگ شويم. منظور البته يک رنگي در رفتار نيست!
تندرست و پايدار باشيد.
شريف
شریف | April 14, 2005 01:09 AM
انگاري اوضاع خيلي وخيمه
مهستا | April 13, 2005 09:32 PM
چقدر قشنگ گفتي! من هم به اين يک رنگي نياز دارم. مي ترسم از روزي که دستم رو بلند کنم و بگم به اميد ديدار!!!
سياوش | April 13, 2005 04:22 PM
همه از همين تراژدي اينگونه يا رنگ پريده ايم يا سياه سياه، و کاش ما فقط يکرنگ بوديم .
فواد | April 13, 2005 12:28 PM
وسيع باش و سربزير و سخت...
سارا | April 13, 2005 08:34 AM

