|
دو تا آدم بودند. دو تا آدم کوچولو که یکی زرد لیمویی بود و دیگری آبی آسمانی. و آدم کوچولوهای قصه من در کنار همه دغدغه هایی که داشتند، بزرگترین دغدغه شان یکرنگی بود. یکرنگ بشوند تا از درون هم عبور کنند. یکرنگ بشوند تا نهایت عاشقی را سفر کنند. یکرنگ بشوند چرا که چیز قشنگی بود. بوی وفا داشت. بوی عشق داشت. و بوی همه چیزهای خوب را با خود به همراه داشت.
زیاد حرف می زدند و زیاد سر هم را برای تفسیر یکرنگی می خوردند. آدم کوچولوی زرد لیمویی، رنگ یکرنگی را هم زرد لیمویی می دانست و اصرار داشت که آدم کوچولوی آبی آسمانی را هم زرد لیمویی کند. استدلال هم داشت برای حرفش و استدلالش این بود که زرد رنگ خورشید است و رنگ نور. نور هم رنگ حقیقت است پس رنگ یکرنگی، زرد لیمویی ست. آدم کوچولوی آبی آسمانی اما جواب می داد که آبی، رنگ بی منتهای آسمان است و آسمان یعنی یکسره لطف و پاکی و جلال. و با این حرف ها می خواست که ثابت کند، رنگ یکرنگی همان آبی آسمانی ست.
اما یکرنگی رنگی بود که نه زرد لیمویی بود و نه آبی آسمانی. اصلا یکرنگی همان تک رنگی نبود. سبز بود، سرخ بود، آبی بود، نارنجی بود و خیلی رنگ های دیگر. اما آدم کوچولوها هرگز این را نفهمیدند. شاید هم دلشان نمی خواست که بفهمند.
خلاصه آدم کوچولوها از سر حرفشان کوتاه نیامدند. یکرنگی هم که نه زرد لیمویی بود و نه آبی آسمانی، هیچ گاه اتفاق نیفتاد. آدم کوچولوی زرد لیمویی آنقدر تنها شد که زردی اش عود کرد و رنگش پرید. آدم کوچولوی آبی آسمانی هم از بی کسی آنقدر پیر شد که آبی اش از آسمانی به نفتی رسید و تمام شادابی اش خشکید.
پ.ن : ناچارم قوی باشم. وقتی کسی دست یاریت را لازم دارد تو باید دیوار باشی. نه گریه کنی و نه زیاده بخندی. وقتی پذیرفتی که مرکز ثقل باشی باید به خودت و به همه عواطفت بفهمانی که یک تکان اضافه ات ممکن است همه چیز را ساقط کند. پس خفه شو. اشکت را بخشکان. و مثل اینکه اصلا احساس نداری دستت را بلند کن و با لبخند بگو : به امید دیدار. بگذار بگذرد. این ثانیه ها که طی شدند، زمان تا همیشه مال توست که کنار جدول خیابان بنشینی و تا بغض داری گریه کنی. و یادت باشد که برای طلوع، پیشمرگی صد هزاران ستاره می باید. پس به امید طلوعت...........
|