|

دست هایمان در دست های هم تا انتهای کوچه نفس زنان
صدای چکمه سربازان می آید صدای سفیر گلوله ها درها سیاه و سنگی و دیوارها بلند دریغ از چشم پاکی پشت پنجره ها
می رسیم به آخر کوچه و دیوار همه روزنه های امید بسته می نشینیم کنار هم من و تو نفس های هردویمان خسته
یاد خانه می افتیم و شب های امن یاد آرزوهای کوچک و زرد آرزوی داشتن یک رفیق برای شب های سختی و درد
وحشت بزرگ ترین قصه می شود برای چشم های معصوم تو من را بگو که از سر دلگرمی نگاه می کنم به چشمان خسته تو
همیشه فکر می کردیم مرگ مانند فرشته ای پاک می ماند با این سگان وحشی و خونخوار پایان کار را خدا می داند
چشم هایمان در چشم های هم مرور می کنیم خاطرات قشنگ را یاد پارچه های لباس عید دامن و شلوار های سه رنگ را
هر دو از نگاه هم پرواز می کنیم تا کنا باغچه و گل های اطلسی هرگز ندانستیم برای آزادی خواهیم مرد در اوج و تنهایی و بی کسی
گلوله می نشیند به قلب پاک تو چه کنم ثانیه ها را باور نمی کنم هنوز دستت میان دست من است وحشت نمی گذارد رهایت نمی کنم
پرواز می کنی و تنها می روی من با گلوله و ترس می مانم کاش همسفر می شدم با تو این مرگ کی می آید نمی دانم
سرباز ها می آیند و دست من از دستان خوب تو می شود جدا مانند فرشته ای پاک بر زمین تو می مانی و تو می مانی و خدا
تا آخرین لحظه با چشمان باز تو عاشقانه نگاهم می کنی شاید می خوانی ام با آخرین نگاه که زیر خاک هم فراموشم نمی کنی
پ.ن : دیگر عمق نداریم.
|