▐ اندر احوالات الشرقیان فی الجشنواره المولتیمدیان
نمایشگاه نرم افزارهای چندرسانه ای و رسانه های دیجیتالی دیروز به پایان رسید و ما هم درب غرفه نشریه شرقیان را گل گرفتیم و از نمایشگاه خارج شدیم.
همت پرشین بلاگ
مثل جشنواره قبلی این بار هم پرشین بلاگ و بر و بچه های گلش بودند که همت کردند و پیرامون حضور نشریات الکترونیک وارد عمل شدند. علی الخصوص آقایان خلیقی و رمضانی و هنرپرور و دانش که زحمات بسیاری را متحمل شدند. خلاصه اینکه با تلفن پرشین بلاگ از حضور شرقیان و چهار نشریه دیگر در این جشنواره مطلع شدیم.
سازمان ملی جوانان
اما وقتی برای گرفتن غرفه و امور مربوط به آن وارد عمل شدیم ؛ متوجه شدیم که سازمان ملی جوانان قصد دارد ما و دیگر نشریات الکترونیک را در غرفه بزرگ خودش جا دهد و بالای سر همه ما بنویسد : سازمان ملی جوانان. بعد از تماسی که با بچه های دیگر نشریات گرفتم قرار شد به نمایندگی از دیگر نشریات در مورد شرکت یا عدم شرکت در نمایشگاه تصمیم بگیرم. من هم نامردی نکردم و به نماینده سازمان ملی گفتم که یا به ما غرفه مستقل می دهید و بالای سرمان نام نشریه خودمان را می نویسید یا ما عطای جشنواره را به لقایش می بخشیم. نماینده سازمان هم با ما کنار نیامد و ما در حال خروج از سالن بودیم که نماینده دبیر جشنواره (مهندس میرابراهیمی) ما را برگرداند و یک غرفه ۳۶ متری را نشانمان داد و گفت : آقا این مال شما. و این جوری شد که از زیر یوغ سازمان هم خارج شدیم.
کارت اینترنت مجانی
مثل نمایشگاه قبلی این بار هم غرفه شرقیان پاتوق بر و بچه های بلاگر شده بود. روز پنجشنبه و جمعه و یکشنبه ؛ غرفه به قدری شلوغ بود که متصدی غرفه روبرو سراغ من آمد و پرسید : آقا شما کارت اینترنت مجانی می دهید ؟
غرفه دانشجویی
خوب از آنجا که ما یک نشریه هستیم و به اندازه شرکت های تجاری نمی توانیم برای این طور کارها هزینه کنیم ؛ سعی کردیم غرفه شرقیان را با حداقل هزینه ها آرایش کنیم. با چند تکه حصیر ؛ تعدادی صندلی ؛ تعدادی میز کوچک و بزرگ ؛ و کلی شیرینی .......
کافی شاپ شرقیان
از روز اول به عقل ناقصمان رسید و یک دستگاه چای ساز را با خودمان به غرفه آوریم. بعد از آن هم به همت بر و بچه های شرقیان انواع و اقسام شیرینی و شکلات و آجیل استاد شد و یک کافی شاپ حسابی راه انداختیم. به حدی که بچه های پرشین بلاگ با آن غرفه عریض و طویلشان ؛ برای چای خوردن و رفع خستگی پیش ما می آمدند. در ضمن پرخورترین آدم هم مطابق معمول خودم بودم که این اواخر حتی برای خوردن حصیر ها هم دندان تیز کرده بودم.
غیبت رفقا
خیلی ها توی این چند روز مهمان غرفه ما شدند و حالا که دارم فکر می کنم نصف هیت بلاگستان فارسی را دور هم جمع کرده بودیم. اما چند نفری از بچه ها بودند که حضورشان مرا یاد یک موضوع خاص می انداخت. مثلا مریم صورتک بیشترین غنائم را از نمایشگاه جمع آوری کرد که در نوع خودش بی سابقه بود. اخمالوترین آدمی که به غرفه شرقیان آمد ؛ مریم عمق بود. چای خورترین میهمانمان ؛ فرناز امشاسپندان بود که روز آخر ؛ بعد از یک ساعتی که منتظر نشست و خبری از چای نشد ؛ ناگهان در حالی که بغض گلویش را گرفته بود به من گفت : « امروز چایی نمی دید ؟ ». خنده رو ترین آدم ؛ روزبه گفتار نیک بود که دیدنش ما را در انبوهی از شادمانی فرو کرد (جوری که حالا حالا ها در نمی آییم). دست به موبایل ترین بچه ها ؛ جلال بود که دیگر این اواخر گندش را در آورده بود و پرت پرت با موبایلش حرف می زد. پرخورترین کسی که اتفاقا چند روز هم پیش ما بود و همه محتویات قابل خوردن غرفه را خورد ؛ طناز بغض مبهم بود که توصیه می کنم این آدم شکمو را اگر جایی دعوت می کنید ؛ یک سرم هم آماده بگذارید تا از گرسنگی خدایی نکرده طوریش نشود. خوشتیپ تر از همه هم محمد دلتنگ بود ؛ مخصوصا وقتی با عقب دادن دم و جلو دادن شکم ؛ برایمان عشوه می آمد.
مهربانان
هر کس فقط یک ساعت به غرفه ما آمد و رفت فهمید و نیازی هم به گفتن دوباره نیست که امین افشار از همه بیشتر زحمت کشید و فعالیت کرد. از روز اول تا روز آخر امین مثل یک بازوی قوی در کنارم بود و همه مشکلات با حضورش مرتفع شد. جلال و محمد واقعا سنگ تمام گذاشتند. فکرم با حضور جلال و محمد از جهت اداره امور راحت بود و همین باعث می شد راحت خستگی در کنم. طناز و سارا و سارا (همه می دانند که تراکم سارا در شرقیان بالاست) هم واقعا همکاری خوبی داشتند. مخصوصا که خیلی هم این ۳ تا را اذیتشان کردم. کاملیا و طناز و سارا و سارای امین اینا و مرضیه هم نگذاشتند که بی شیرینی بمانیم و از شیرینی ها مهمتر ؛ درست در لحظه ای که نزدیک بود به علت اتمام ماده حیاتی چای خشک ؛ همه به دیار باقی بشتابیم ؛ فرناز با یک جعبه چای ثواب دنیا و آخرت را برای خودش خرید و مشعوفمان کرد.
اشانتیون
توی این ۵ روز خیلی ها آمدند و با نشریه ما و کلا بحث نشریه الکترونیک آشنا شدند اما از همه عذاب آور تر کسانی بودند که مرتب می آمدند جلوی غرفه و می گفتند : اشانتیون ندارید ؟ این واقعا خستگی را روی تنمان باقی می گذاشت که یک چهارم بازدید کنندگان فقط برای گرفتن یک خودکار یا یک دفترچه به بازدید از نمایشگاه آمده باشند.
این قضیه را داشته باشید تا برایتان از لوگوی شرقیان بگویم. سارای سیاهه که همه جا باید هنرمند بودنش را ثابت کند تصمیم گرفت با رنگ روی یک قطعه چوب بزرگ برایمان نام شرقیان را کار کند. وقتی کارش تمام شد ما آن را جلوی غرفه قرار دادیم و چون رنگ قطعه چوب مذکور تا روز آخر نمایشگاه خشک نشد ؛ هر کس که برای گرفتن اشانتیون تا کمر کله اش را توی غرفه می کرد ؛ بدون اینکه متوجه شود زانوی شلوارش رنگی می شد و خلاصه این شده بود اشانتیون شرقیان به دوستان که فکر کنم حالا حالا ها با دیدن شلوار پلوخوری ؛ اشانتیون ما یادشان بماند.
چرا به نمایشگاه رفتیم
خیلی ها از من سوال کردند که حضور شما در جشنواره چه دستاوردی برایتان دارد و اصولا از شرکت در آن چه هدفی را دنبال می کنید. اگر از نام شرقیان بگذریم ؛ بیشترین تلاش ما و همه بر و بچه های ما در غرفه شرقیان این بود که بحث نشریات الکترونیک را برای بازدید کنندگانی که کنجکاوانه ما را مورد پرسش قرار می دادند ؛ باز شود. همین که مردم عامی بدانند ؛ کسانی در اینترنت ؛ بدون وابستگی سیاسی و اقتصادی ؛ تلاش می کنند و با کارکردهای مثبت و ارزنده اینترنت آشنا شوند ؛ به نظر من قدم مهمی ست که نمی شود از آن به آسانی گذشت.
عکس : امین افشار
February 07, 2005 02:42 PM ■ Comments (9)
نظرات :
سلام. خسته نباشيد.
سياوش | February 12, 2005 11:46 AM
من چون مي دونستم آخرش همه رو ضايع مي کني نيومدم که البته اگر ميومدم اين وظيفه خطير رو خودم به دوش مي کشيدم.خوشحال ميشدم اگر من هم حضور ميداشتم (چي شد! )
مهدي سالاري | February 12, 2005 09:04 AM
پس حسابي خوش گذشته:)
ذهن سيال | February 10, 2005 10:45 AM
واقعا توي اين مدت الا حضرت حسين و دستياران با وفاشون از جمله امين و جلال و محمد خيلي زحمت کشيدند ... مخصوصا اون قسمتش که حسين اسم همه رو زير ليوانهاي يکبار مصرف نوشته بود که قاطي نشه... کلي حال کردم. اميدوارم که هر روز که ميگذره شرقيان پلهاي ترقي رو بيشتر طي کنه.. به اميد اون روز...! راستي يه خسته نباشيد به همه برو و بچه هاي گل شرقيان...!
سارا | February 9, 2005 08:20 AM
سلام. خسته نباشيد!واقعا زحمت کشيدين. راستي روزبه از احاديثش هم براتون گفت؟؟!!
سارا | February 8, 2005 11:16 PM
بالاخره اين صفحه نظر خواهي باز شد!!مبارکه!
توي اين چند روز ؛ خيليها رو ديدم که واقعا زحمت کشيدن.آقاي منصور؛ آقاي امين افشار و .......
آقاي منصور واقعا خسته نباشيد.روزهاي خوبي بود. البته براي من ساکت که کار خاصي هم انجام ندادم.. تنها چيزي که جالب بود ديدن افرادي بود که تا به امروز فقط با آي دي آنها و نا وبلاگشان آشنا بودم و ديدن چهره ها خيلي جالب بود.
اين روزها خيليها خسته شدند که خشته نباشيد ميگم مخصوصا آقاي حسين منصور!!
اميدوارم هميشه در کارها موفق باشين.
طناز | February 8, 2005 03:40 PM
حسين جان خسته نباشيد:)...ما که بسي حال برديم:ديييييي
اين امين خان هم باعث شد واسه چند ساعتي حس خاتمي بودن به ما دست بده و آرزو به گور نبريم:ديييييي
ايشاالله نمايشگاه بعدي از اين نسکافه اماده ها ميارم که بساط کافي شاپ تکميل تر بشه:))
امشاسپندان | February 8, 2005 01:08 PM
توي اين چند روزه پيش بچه ها شرقيان يا همان کافي شاپ شرقيان خيلي ساعتهاي خوبي را گذرونديم .
غيبت رفقا: مي خواستم بگم که يه سر دبير داشتيم که بمب فعاليت بود و همه اش هم ليوان چاي رو جيره مي بست.
سارا | February 8, 2005 09:46 AM
حسين جان ممنون از لطفت تـــــــــــــو هم خسته نباشي خيلي زحمت کشيدي...
امين | February 7, 2005 11:35 PM

