دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

< >

نارفیق

پنجشنبه ۱۵ بهمن ۸۳

3

شب مرا بلعید
آنکه را پنداشتم تنهاست
و رفیق است و غلیظ است و در این دیوانگی بر پاست
خنجری زد بر تنم زهرین
که حضورش تا ابد بر جاست


شب مرا بلعید
و رفاقت دیده ام را سوخت
آنکه را پنداشتم تنهاست
کاسب نور است و بی فرداست
صبح روز واپسین آمد
گر چه در بند و دو چشمم بسته بود اما
دیدمش از روی بوی خنجرش در دست

صبح روز واپسین آمد
نه همانند نخستین روز سرمست
خنجری در دست
آمد و بر جان جانم زد

نه فروزان و درخشان روی
بس غریب و پست

آنکه را پنداشتم تنهاست
کاسب نور است و بی فرداست
بس دروغین می نمود آن روز

نه همانند نخستین روز سرمست
خنجری در دست


پ.ن : شعری که خواندید زبان حال این روزهای همه ماست. رفقایی که رفیق نستند ولی بیشتر از آنچه به فکرت برسد تظاهر بلدند و رفیق می نمایند.

 







 


نازنين تنها افسوس...باراني باشيد. ۱۶/۱۱/۸۳

حسين سلام و خسته نباشيد... واقعا قشنگ نوشتي... رفيقاي الان رفيق نيستن... موفق باشي عزيز... يا علي ۱۵/۱۱/۸۳

سکوت مرگ چه جالب منم امروز توي همين فکر بودم و مطلب نوشتم!!!! کاشکي ترک بک مي ذاشتي ۱۵/۱۱/۸۳

 
Home Powered by Movable type 2.64