شب مرا بلعید
آنکه را پنداشتم تنهاست
و رفیق است و غلیظ است و در این دیوانگی بر پاست
خنجری زد بر تنم زهرین
که حضورش تا ابد بر جاست
شب مرا بلعید
و رفاقت دیده ام را سوخت
آنکه را پنداشتم تنهاست
کاسب نور است و بی فرداست
صبح روز واپسین آمد
گر چه در بند و دو چشمم بسته بود اما
دیدمش از روی بوی خنجرش در دست
صبح روز واپسین آمد
نه همانند نخستین روز سرمست
خنجری در دست
آمد و بر جان جانم زد
نه فروزان و درخشان روی
بس غریب و پست
آنکه را پنداشتم تنهاست
کاسب نور است و بی فرداست
بس دروغین می نمود آن روز
نه همانند نخستین روز سرمست
خنجری در دست
پ.ن : شعری که خواندید زبان حال این روزهای همه ماست. رفقایی که رفیق نستند ولی بیشتر از آنچه به فکرت برسد تظاهر بلدند و رفیق می نمایند.