هستا

تقدیم به چشمان تمام خواهرانم

هستا به گوشه ی تنهایی اش خزید
و شراب ناب هفت ساله ای نوشید
و تمام خدایگان جهان را خندید

هستا به سن جوانی رسیده بود
آن دم که بایدش به سبک زنانه ای ظریف
اما تنش کنار ضربه های مهلکی شکسته بود
گناه این بود آری این
که شرم ملائک را به دوش می کشید

از اقبال کودکی
کز تجاوزی فجیع جان به در برده بود
تا چهره ی زنی که به دنبال قرصی نانی
تن فروشی کرده بود

گناه
رسم دیرینه ای بود
که چون پا به روی نعش گلی نگذاشت
پایش شکست
و چون نگاه از کودک فقیری ندزدید
کور شد

گناه این بود آری این
و به ناچار
هستا در چهار راهی که هر چهار مسیرش بسته بود
راهی به آسمان گشود

پدرش دردی داشت
که هویت نفس هایش بود
غم دیواری را داشت
که سراپا کج بود
پدرش نان می آورد
و کباب انسانیت می خورد

مادرش شکر گذاری می کرد
و به فواره ی فقدان هویت می سوخت
مادرش سقف داشت
نان داشت
دیوار داشت
مادرش درد نداشت
روز و شب را پی زیبایی بود

زن به زیبایی دل خوش
مرد به زیبایی زن
هستا گزاره ی سردی بود
از شهری که در آن
همه در بند همند

هستا به شاعری عادت داشت
و از بد زمانه یک شعر هم نسروده بود
در زمانه ای
که سگی از پشت کثافت
مثنوی طی می کرد
هستا زبان نداشت
تا گویشی به وصف جان سوز آتشی
تنها نوشته ای
ثابت به روی لوح تنش بهر خواهشی
و التماس محبت به درد نوازشی

هستا کسی نبود
بالغ نبود ..... عاقل نبود ..... انسان نبود
شکسته گلی بود
که چشمه ی ناب انسانی اش در انحنای لجن
خشکیده بود ......

هستا سرود جگر سوز تمام فاحشگان جهان را می نواخت
از جرگه ی نیاز صریحی
گاهی به سرپناهی ... نانی .... نگاهی

هستا فرشته ی منزهی نبود
دخترکی که پرده بکارت نداشت
و به نیاز عادت نداشت
در خواب بود انگار
وقتی که زن شده بود
حتی به زنانگی هم حالت نداشت

تو گمان می کنی امروز کسی جاهل نیست ؟
تو گمان می کنی امروز کسی دختر معصومی را
به دلیل سنتی خشک نمی سوزاند ؟
تو گمانت این است ؟

هستا ولی تمام بدنش سوخته بود
و به ناچار ولی چون مادر
شکرگزاری می کرد
در زمینی که همه دخترکانش در خاک
سوزشی از شعله ی سیگار
نعمت بود ..........

گناه این بود آری این

پ.ن : هستا در لغت به معنی الهه ی آتش است
پ.ن ۲ : در سفر شیراز بودم زمان سرایش این شعر و دلیلی هم داشت که نسبتا دلیلش خصوصی ست. اما شعر در ماه گذشته و بنابر دید جدیدم بازنویسی هم شده است.

January 14, 2005 08:29 PMComments (3)

نظرات :


خيلي خيلي زيبا ...

آرش | March 7, 2007 08:25 PM


عالي بود...

امير حسين | January 15, 2005 01:17 AM


... و در آن هنگام که کبوتري پر زد و رفت؛
و سگ زوزه اي سر داد؛ در همان شب نبض خسته انسانيت
ايستاد......و کسي و نا کسي با خويشتن؛بيگانه اي همزاد گشت و دستها از نبود عشق پينه بست.
و صداي سکوت در عدم ؛هياهو شد؛
در حوزه اي به نام خلاء!!
دخترکي زاده شد؛ که به هنگام جواني؛از سر ِدردي در عمق وجودش ناله اي سر داد که در فضا گم شدو سوخت از گناهي که نبود!!و خاکستري از او؛دودي اساطيري.

زيبا بود.خيلي فکر کردم که يادم بياد کجا اين اسم رو شنيدم که بالاخره موقع ارسال نظرم يادم اومد.

طناز | January 14, 2005 10:28 PM


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]