یک جای خالی

یک جای خالی بود در این میانه ی بلوا زده که جای سوزن انداختن هم نبود. یعنی خالی اش نگه داشته بودم برای تو . یک گوش به نجوای دعا و یک گوش به صداهای پا. یک چشم به قلب کتاب و یک چشم به دق الباب.

یک جای خالی میان بهشت برای تو بود که دو دستی نگه اش داشتم که بیایی. نه برای اینکه کنار تو باشم. برای اینکه تو رستگار شوی. اما دریغ که نبودی و نیامدی تا ببینی و بهانه هایت آمد چونان که همیشه می آمد.

یادت هست که می گفتم بهشت را به بها دهند نه به بهانه ؟؟ بهانه هایت آمد ولی آنقدر کوچک بود که جای خالی را پر نکرد. بهانه که نبود راست می گفتی. برای آمدن شرایطی می بایست که گویی نداشتی. و همین شد که نتوانستی.

آنقدر به جای خالی؛ که جای تو بود؛ اندیشیدم که دلم شکست. کم می شود که دلم بشکند اما این بار دلم شکست. تو نیامدی و جای خالی بهشتی؛ خالی ماند و پر شد از بوی تعفنی که میان بهشت سابقه نداشت.

جای خالی را کندند و بردند تا کسی پشت سر بهشت خدا حرف در نیاورد. شاید هم بردند تا ببینند کدام دیوانه ای برای انسان بی لیاقتی؛ جایی در بهشت تعبیه کرده که او نیاید و این گونه منزلت عروج را به سخره بگیرد.

یک جای خالی بین ما بود برای اینکه تو بیایی. اما نیامدی و جای خالی؛ خالی باقی ماند. آنقدر خالی که گویی دیگر چنین جایی وجود نداشت.

November 07, 2004 04:48 PMComments (2)

نظرات :


نا اميد نباش آقاي منصور...صبر کن ، شايد اينبار به جاي بهانه ها ، خودش بياد!

بهاره | November 12, 2004 11:56 PM


جاي خالي ! اما هيچ وقت جاي که کسي دارن با هيچ چيزي پر نمي شه و نمي تونه کسي ديگه جاشو بگيره صندلي صندلي ديگه چي کار مي شه کرد اما قلب آدما رو چي ؟

سکوت مرگ | November 9, 2004 07:42 AM


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]