|
|
< > | |||
|
|
|||
|
کف اتاق دراز کشیده چشمانش رابست.لبخندی به لب داشت وباخود می گفت: می دانم که اینجائی! تجسم هیبت پری زاد را به خیرگی به روشنی پشت پلکهایش دادتا شاید شبه آنچه در دل می طلبد و در ذهن می پروراندمیان روشنائی اتاق و پشت پرده سرخ پلکهایش بیابد که ...نشد. چشمهایش راگشود.درست بالای سرش یک سوراخ کوچک روی سقف چوبی اتاق بود.به گردی سوراخ دقت کرد.موجود کوچکی از کناره سوراخ جابجا شدواز میان آن به آرامی به پائین جست. می دانست .آری او پریزاد است. کف دستانش رابه سمت بالا گشودبدون آنکه پریزاد راحس کند فرود آمدنش رامشاهده می کرد.پریزاد کوچک باعصای majicضربه ای به خود زد وبزرگ تر شد.دوباره بزرگ تر شد.اودستانش را گشود دوباره بزرگ و بزرگ تر شد.پریزادبه روی سینه اش نشست. دستانش را به دور پاهای پریزاد حلقه زد.باخود گفت:ای کاش تو همان دوشیزه بودی . آری.او به خودآمده بودو هنوز تنها در کف اتاق دراز کشیده بود. به خود گفت: خیال نصیب کسی است که برای خود واقعیتی نساخته است. |
||||
|
تيام ميرزازاده من چرا چيزي نفهميدم ! ! ! ۳۱/۶/۸۳ سارا گاهي اوقات مي شه که آدم يه چيزي رو به خيالش مياره و مدتي بعد به واقعيتش مي رسه . خيلي دلچسبه احساس مي کنه که کسي همراهش بوده. ۲۶/۶/۸۳ |
||||
| Home | Powered by Movable type 2.64 | |||