▐ موهبت خیال
برای نخستین بار بود که از نوشیدن شیر به هنگام صبحانه خوشنود می شد. با خود می اندیشید شاید این شیر یک گاو سرحال باشد و یا شاید فروشنده مرد درستکاری است و آب قاطی شیر نمی کند و این شیر طبیعی نیرو بخش است ویا شاید مرد شیر فروش دخترکی معصوم دارد که هنگام دوشیدن شیر تمام انرژی خود را به شیر بخشیده است و آن که اینک من می نوشم احساس درونی یک دوشیزه *جوان است که بهمراه شیر تا عمق وجودم جاری می شود.بعد از صرف شیر به سمت حال می آمد . شاید موسیقی جاری در فضای اتاق بهمراه یاد دوشیزه (دوشنده) جوان که هنوز در خاطرش بودباعث می شد تا آرزوی دیدن پری زادی بادوبال بزرگ آنهم با هیبتی سرتاپا سپید.آری ;همان شیری رنگ را طلب کند.
کف اتاق دراز کشیده چشمانش رابست.لبخندی به لب داشت وباخود می گفت: می دانم که اینجائی!
تجسم هیبت پری زاد را به خیرگی به روشنی پشت پلکهایش دادتا شاید شبه آنچه در دل می طلبد و در ذهن می پروراندمیان روشنائی اتاق و پشت پرده سرخ پلکهایش بیابد که ...نشد.
چشمهایش راگشود.درست بالای سرش یک سوراخ کوچک روی سقف چوبی اتاق بود.به گردی سوراخ دقت کرد.موجود کوچکی از کناره سوراخ جابجا شدواز میان آن به آرامی به پائین جست.
می دانست .آری او پریزاد است.
کف دستانش رابه سمت بالا گشودبدون آنکه پریزاد راحس کند فرود آمدنش رامشاهده می کرد.پریزاد کوچک باعصای majicضربه ای به خود زد وبزرگ تر شد.دوباره بزرگ تر شد.اودستانش را گشود دوباره بزرگ و بزرگ تر شد.پریزادبه روی سینه اش نشست.
دستانش را به دور پاهای پریزاد حلقه زد.باخود گفت:ای کاش تو همان دوشیزه بودی .
آری.او به خودآمده بودو هنوز تنها در کف اتاق دراز کشیده بود.
به خود گفت: خیال نصیب کسی است که برای خود واقعیتی نساخته است.
September 16, 2003 02:51 AM ■ Comments (2)
نظرات :
من چرا چيزي نفهميدم ! ! !
تيام ميرزازاده | September 21, 2004 02:27 AM
گاهي اوقات مي شه که آدم يه چيزي رو به خيالش مياره و مدتي بعد به واقعيتش مي رسه . خيلي دلچسبه احساس مي کنه که کسي همراهش بوده.
سارا | September 16, 2004 12:04 PM

