▐ رمان های دهه چهل
راه افتاد.در آن بعد از ظهر ابری اواخر پاییز هوا سرد بود.بس ناجوانمردانه سرد.یقه های پالتویش را بالا داد.کلاهش را پایین کشید.سیگاری آتش زد.لحظه ای به فکرش رسید که شبیه شخصیت های رمانهای دهه ی چهل شده است.از این فکر خنده اش گرفت.از این فکر لذت برد و به راهش ادامه داد.هوا سرد تر شده بود.صدای خش خش برگ های زرد چنار زیر پایش حالت خوشی به او میداد.سعی میکرد که با هر گامش صدای خش خش بیشتری را در آورد.همچنان میرفت.باران شروع شده بود.نم نم بود ولی رفته رفته شدیدتر شده بود.باران به قدری شدید بود که سیگارش را خاموش کرد.نه٬نمیشد.بدون سیگار به شخصیتهای آن رمانها شباهتی نداشت.سیگار دیگری آتش زد.باران تندتر شده بود.گویی در آسمان مخزنی چیزی سوراخ شده باشد و همه آبش روی سر او بریزد. سیگار دوباره خاموش شد.سیگار دیگری آتش زد.همچنان میرفت.سعی میکرد که سیگار را طوری نگه دارد که آب به آن نرسد.همه تلاشش برای همین بود.او فقط میخواست سیگارش خاموش نشود.او فقط میخواست شبیه شخصیت های رمانهای دهه ی چهل باشد.
September 15, 2004 12:44 PM ■ Comments (2)
نظرات :
پس رفيقمون موتاد بوده ...
:))
تيام ميرزازاده | September 21, 2004 02:22 AM
تبريک ميگم.
وبلاگت خيلي بهتر شده
موفق باشي
فرشته | September 15, 2004 08:27 PM

