عشق

با صدای خشکش صدام کرد .تعجب کردم .اولین بار بود که منو با اسم کوچک صدا می کرد.در درونم انقلابی شده بود.اما سعی کردم خیلی عادی جوابشو بدم . به طرفش برگشتم . سعی می کردم لرزش دستام رو ازش پنهون کنم .به چشمام زل زده بود .منتظر بودم حرفی بزنه؛ دنبال جمله ای بودم که متوجه اش کنم منتظرم .اما مغزم کار نمی کرد.زیر سنگینی نگاهش قادر به هیچ عکس العملی نبودم .احساس می کردم سرخ شدم .روی پیشانیم عرق نشسته بود. خیس خیس بودم .دلم می خواست خودمو ار مخمصه نجات بدم و فریاد بزنم : امری بود؟
اما نمی تونستم .لبهام به هم کلید شده بود .زمان به کندی می گذشت . نمی دونم چرا حرفی نمی زد . یه دفعه احساس کردم صورتم داغ شده . سوزش عجیبی روی گونه هام احساس می کردم . خدای من سیلی ؟!!!
عصبانی شده بودم .دلیل این کارشو نمی دونستم . من هم دستموبلند کردم و با تمام قوا یک سیلی توی گوشاش خواباندم . با صدای آخش چشمامو باز کردم .بیچاره پدر . آمده بود منو از خواب بیدار کنه که.....

September 12, 2003 12:25 PMComments (3)

نظرات :


اي بابا ...
حالا چرا سيلي؟!؟!
من بودم کار ديگه مي کردم
:)

تيام ميرزازاده | September 21, 2004 02:20 AM


جالب بود...کلي حال کردم!!....ولي حيف شد!!

ياسر | September 13, 2004 09:02 PM


هرلحظه منتظر بودم که طوري بشه
ولي ديگه انتظار نداشتم که يه سيلي
زده بشه به صورت پدر
راستش اگه به جاي پدر
يه کس ديگه اي قرار داده ميشد
بهتر بود
....
موفق باشي

اشک مهتاب | September 12, 2004 09:46 PM


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]