بیداد

نمی دانم داستان (محاکمه) از کافکا را خواندید یا نه!
داستان درباره مردی است که یک صبح از خواب بیدار می شود. عده ای وی را دستگیر می کنند و مورد محاکمه قرار می دهند،وی ابتدا با کمال اطمینان منکر هر گونه کناه می شود ولی در بازجویی های مکرر وی آرام آرام باور می کند که گناهی مرتکب شده است.

این آش نخورده و دهان سوخته و دار بر گردن به جرم خورده شدن یک آشی که یک روزی یک بنده خدایی آن را خورده اعصاب من را خورد می کند

گاه این بازپرس تفکر حاکم بر جامعه است،تفکری است حاصل از شرع و عرفی پوسیده که بوی گندیده گی اش تا اعماق وجود ما رسوخ کرده. شرع و عرفی که متعلق به حیوانات ما قبل تاریخ است.

گاه این بازپرس تفکر ماست.تفکری که جسارت را خریت تعبیر می کند. تفکری که با آن خویش را محدود می کنیم. و نظر دیگرانی را بر اراده خود ترجیح می دهیم که کاری جزء حرافی و غیبت و حسادت ندارند.

و گاه این بازپرس از مهربانترین نزدیکان است.آنان که دوران عصیان را پشت سر گذارده،محافظه کار گشته اند و به خاطر آسایش خود و شاید ما ،ما را محکوم بالفطره بار می آورند و به آن تشویق می کنند.

و این دسته آخری که مثل خوره روح من را می خورد بد جوری عصبیم کرده
یاد آن قطعه معروف برتولت برشت می افتم که :

فریاد بر ضد بیداد
صدا را خشن می کند
دریغا
ما که می خواستیم
جهان را مهربان کنیم
خود نتوانستیم
مهربان باشیم

September 02, 2004 02:43 PMComments (2)

نظرات :


نظري داشتم که نمي شد نوشت ...

تيام ميرزازاده | September 21, 2004 02:10 AM


خوب اگه باور کرده که گناهي مرتکب شده چرا آش نخورده و دهن سوخته؟؟

فرشته | September 3, 2004 09:09 PM


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]