شگفت بن پرستا که منم

خسته ام و لحظه به لحظه خسته تر، شكسته تر و پیرتر می شوم. زندگی ام به یك مرگ تدریجی تبدیل شده است و با هر طپش قلبم حضور درد شدیدی را در اعماق وجودم حس می كنم. دردی نا آشنا كه قامتم را خمیده كرده است.

شراب را به توصیه ات كنار گذاشتم. و سیگار هم دیگر نمی کشم اما هوشیار نیستم. در خلسه ام ! خلسه ای كه از افیونی ساخته شده از افكار بی سر و ته ام نشأت گرفته است. افكاری كه در ذهن افسرده ام مبهوت ایستاده اند. !

نمی دانستم زندگی این چنین عذاب آور است. رنجی را كه در این زمان متحمل می شوم از هر مرگی كشنده تر است. و مرگ ... گویا او هم قصد آزارم را دارد. آن قدر هم شهامت ندارم كه خود به استقبالش بروم. از این بیمناكم كه بعد از مرگم هم نبینمت، همانطور كه در بدو زندگی ام تو را گم كردم. با این حال به مرگ دیگران غبطه می خورم. به مرگ همین آدمهای حیوان صفتی كه شایسته ی مردن هم نیستند. اما می میرند و من در مرگشان، زنده ماندن خویش را به سوگ می نشینم.

همه مرا آنگونه که دوست می دارند می شناسند و من نزد هیچ کسی آن گونه که هستم نبوده و نیستم

حکایت بودن یا نبودن این روزها برایم مثل اسلاید های بچگی ام تکرار می شود
بودن یا نبودن ... وسوسه در این است

چون به نماز می ایستم ... بلندتر می نمایم
چون تو را نماز می برم
تو که نه خدایی و نه انسانی و نه شیطان
و من تو را نماز می برم
شگفت بت پرستا که منم

September 01, 2004 02:22 AMComments (0)

نظرات :


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]