بار وظیفه تو

زان یار دلنوازم شكری است با شكایت

راستش را بگو ! از همان اول همه چیز نقشه بود ؟! گمان نمی كنم بتوانی كتمان كنی كه آن درخت ممنوع را خودت از قصد بر سر راه من كاشتی كه خودت از قصد مرا منع کنی تا حریص شوم به خودن میوه ای كه ثمره اش وجود بود .

گمان می كنم خودت هم بدانی كه گناهی كه بر گردن من انداختی بسیار بیشتر بر گردن خود تو بود ، تو مرا میوه های ممنوعه بسیار خوراندی از میوه خرد گرفته تا میوه عشق و بعد هم كه امر فرمودی كه مجازات عاشق هجران است و دیگر جای تو اینجا نیست این زمین و این هم تو اگر توانستی به آخرین خانه این صفحه شطرنج برسی به بارگاه سلطنت راه می یابی و اگر نه ....

باورم نمی شود هرگز که مثلا اگر آن درخت کذایی نبود از خیر آفرینش می گذشتی
آهای تو ! من در كشتی نوح نبودم ! من اصلا نوح را نمی شناختم یك روز صبح كه برخواستم همه جا را آب گرفته بود من هزار سال شنا كردم تا دوباره به خشكی برسم و تو هزار سال برای رسیدن به خشكی شنا كرده ای تا از هر چه عشق است متنفر شوی ؟ كه من چه كسی را بازخواست كنم كه چرا این قدر ضعیف آفریده شده ام از چه كسی بپرسم كه چراهمیشه فقط رنج بایست برای من باشد ؟
كه چرا این امانت را من باید به دوش بكشم ؟
كه چرا جسمم زیر شلاق ارباب های زمینی و روحم میان انواع حصارهایی كه تو برایش قرار دادی تنها است ؟
من در این مهلكه روحم را نجات بدهم یا جسمم را ؟
...و تو پیامبرانی فرستادی ؛ قاصدانی كه قرار بود از تو بگویند و مرا امید بخشند تا دمی دیگر بتوانم مقاومت كنم و هر بار تنها اندكی بعد به نام آنها اژدهای مخوفی بر می خواست و مرا وحشتی دیگر به ارمغان می آورد و آخر بار گفتی كه دیگر بس است منتظر باش تا نجات دهنده ای بفرستم تا همه چیز را پایان بخشد و تو را آزاد كند تا به سوی من بیایی
و من هنوز منتظرم .....
من دیگر عادت كرده ام كه هر بار با گریه به سراغ تو بیایم یك بار به عذر گناهی و بار دیگر به امید گرفتن حاجتی . مرا آفریدی كه هر روز اشك هایم را به تماشا بنشینی ؟ دیدن لابه های من این قدر لذت بخش است كه چندین هزار سال مجموعه ای به این عظمت بر پا شود ؟
می دانم... من این زندان را به جرم خوردن همان میوه ممنوع متحمل می شوم كه با هزار افسون و ناز بر سر راهم قرار دادی و مرا از خوردنش منع كردی . راستش را بگو ! از آن اول همه چیز نقشه نبود؟!

من هر روز جمعه بیاد تنها منجی آسمانیت هم به انتظار می نشینم ........ اما خودم و خودت خوب می دانیم که همه چیز نقشه بود که بار وظیفه ات را به دوش گناه من بیندازی

August 08, 2004 02:24 AMComments (3)

نظرات :


کاشکي يه خورده از اون ميوه رو هم به من مي دادن . چي مي شد

مسافر هتل کالیفرنیا | August 14, 2004 02:44 AM


سلام .. شما خيي عالي مي نويسي با تبادل لينک چطوري ... تا همديگه رو فراموش نکنيم

مريم | August 9, 2004 03:24 PM


چرا اين مطلبتون يه موضوع خاصي نداره؟؟
هم به عاشقانه مي خوره هم به مذهبي هم به داستان...

( اينم يه هنري ميخواد نه؟! )
موفق باشيد

فرشته | August 8, 2004 09:20 PM


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]