|
|
< > | |||
|
|
|||
|
راستش را بگو ! از همان اول همه چیز نقشه بود ؟! گمان نمی كنم بتوانی كتمان كنی كه آن درخت ممنوع را خودت از قصد بر سر راه من كاشتی كه خودت از قصد مرا منع کنی تا حریص شوم به خودن میوه ای كه ثمره اش وجود بود . گمان می كنم خودت هم بدانی كه گناهی كه بر گردن من انداختی بسیار بیشتر بر گردن خود تو بود ، تو مرا میوه های ممنوعه بسیار خوراندی از میوه خرد گرفته تا میوه عشق و بعد هم كه امر فرمودی كه مجازات عاشق هجران است و دیگر جای تو اینجا نیست این زمین و این هم تو اگر توانستی به آخرین خانه این صفحه شطرنج برسی به بارگاه سلطنت راه می یابی و اگر نه .... باورم نمی شود هرگز که مثلا اگر آن درخت کذایی نبود از خیر آفرینش می گذشتی من هر روز جمعه بیاد تنها منجی آسمانیت هم به انتظار می نشینم ........ اما خودم و خودت خوب می دانیم که همه چیز نقشه بود که بار وظیفه ات را به دوش گناه من بیندازی |
||||
|
مسافر هتل کالیفرنیا کاشکي يه خورده از اون ميوه رو هم به من مي دادن . چي مي شد ۲۴/۵/۸۳ مريم سلام .. شما خيي عالي مي نويسي با تبادل لينک چطوري ... تا همديگه رو فراموش نکنيم ۱۹/۵/۸۳ فرشته چرا اين مطلبتون يه موضوع خاصي نداره؟؟ هم به عاشقانه مي خوره هم به مذهبي هم به داستان... ( اينم يه هنري ميخواد نه؟! ) موفق باشيد ۱۸/۵/۸۳ |
||||
| Home | Powered by Movable type 2.64 | |||