▐ اندر نشستن و زار زدن
آهای آدم کجا رفتی ؟ تو با آن همه صداقت روستایی چه شدی ؟ ار آن چشمان مهتابی چرا چیزی نمانده است؟ کجا رفتی کودک ساده بی تکلف.
می نشینی و زار میزنی. مینشینی و خودت را جار میزنی؛ اما خودت کجاست ؟ چرا چیزی نمی گوید؟ چرا از پشت این همه خاطره سر بر نمی کشد؟ چرا نیست؟
دنبال خودت میگردی . خودت را از همان روزهای قشنگ دنبال میکنی . چشمهایی که هر پگاه با سجاده روز را شروع می کردند. اندک اندک آفتاب را فراموش میکنند.
اندک اندک به نبض صبح شک می کنند
چشمهایی که خوب را خوبتر میدیدند و از بدها بی هیچ مکثی عبور میکردند. آرام آرام به چرای هوس عادت میکنند و دیگر خود نیستند.
دستهایی که هر روز به مشرق مناجات امتداد می یافتند. اندک اندک چشمه ساران را از یاد میبرند. دستهایی که با رنج همداستان بودند و شادی را برای همه می خواستند. آرام آرام به پنجره اسکناس دخیل می بندند و دیگر خود نیستند.
سینه هایی که هر شبانگاه با لبخند یاسین گشوده می شدند. اندک اندک ستاره ها را گم می کنند. سینه هایی که با سوسن همقصه بودند و راز گل سرخ را در خویش داشتند. آرام آرام بویناک کینه می شوند و دیگر خود نیستند.
آهای آدم کجا رفتی ؟ تو با آن چشمهای اهورایی . آن دستهای موسایی . آن سینه های مسیحایی. چه شدی ؟ این تکه سنگها شکسته قلب کیست که زمین پیش پای تو را به خون نشانده است ؟
July 15, 2004 02:06 AM ■ Comments (3)
نظرات :
سلام...خيلي جالب بود...موفق و پيروز باشيد...
لادن | July 17, 2004 08:23 AM
hosseine aziz Matlabe kheili ghashangi bood. Movafagh bashi .
marjan | July 17, 2004 05:00 AM
سلام دوست عزيز وبلاگ جالب وزيبايي داريد موفق وپيروز باشيد به ماهم سر بزنيد
بچه های ازادی | July 15, 2004 09:47 PM

