|
|
< > | |||
|
|
|||
|
یه بار احساس کردم که یه نیروی عجیبی داره منو به سمت بالا می کشه.یه نیروی جاذبه ای که من در مقابلش هیچی بودم اوج گرفتنم رو حس می کردم و احساس کردم که توی یه ارتفاع باقی موندم و دیدم که توی اون ارتفاع من می تونم پرواز کنم و این ور و اون ور برم.زمین رو از بالا می دیدم.ولی یه دفه حس کردم که اون نیروی جاذبه حذف شد و من به پایین سقوط کردم و در خودم شیرجه رفتم.تو همون لحظه من بیدار شدم و حس می کردم که من مرکز دنیا شدم و همه دست به دست هم دادن که من این چنین وضعیتی پیدا بکنم. |
||||
|
بوف کور ميشود از بلندای آسمان به اندازه يک خيال گام برداشت ... و در انتظاری که به شکل يک تنهايی است باران را به نظاره بود .. از ميان آفتاب تا مرز دشتهای پاک تنها يک قدم باقی است .. و در آن سوی نگاههای نگران و چشم های ذوق زده .... و تبسم های دروغين ... هيچ در هيچ است و پوچ در پوچ .. اين است انتظار ما ... ۲۴/۴/۸۳ اشک مهتاب سلام و خسته نباشي سکوت مرگ ما را به اينجا کشاند که با وبلاگت آشنا شويم و با نوشته هايت با اجازه لينک ات رو گذاشتم تو وبلاگ که به دوستان ديگه هم معرفي کنم موفق باشي و شادکام ۲۳/۴/۸۳ کاملیا جالب بود. موفق باشيد ۲۳/۴/۸۳ محمّد تعبير قشنگي بود ... ۲۳/۴/۸۳ مريم تا به حال همچين حسي تجربه کرده بودم ولي نتيجه گيريم به طوره ديگه اي بوده.جالب توصيف کرده بوديد سايت خوبي داريد موفق باشيد. ۲۲/۴/۸۳ |
||||
| Home | Powered by Movable type 2.64 | |||