▐ مسیح باز مصلوب
تنها چند گام دیگر مانده بود . گام های آخر .نگاهش به افق دوخته شده بود . افقی سرخ اما تاریک . به دلبستگی هایش فکر می کرد . به تمام آن چیزهایی که سال ها با رویای داشتنش زندگی می کرد . دلبستگی هایی که در ذهن رویا زده اش به واقعیت تبدیل شده بود. واقعیتی در هم آمیخته با کابوس . تمام آن روزها و شب های وهم آلود را از ذهن گذراند. توهم مانند بختکی تمام عمر بر او سایه انداخته بود و در این لحظات آخر گلویش را بیش از پیش در پنجه بی رحمش می فشرد....
چند گام بیشتر نمانده بود. چشمانش را از افق برگرفت. به زمین دوخت. زمینی که خاطره گام های ناتوانش را در قلب خود به یادگار نگهداشته بود. بر روی همین زمین ، زندگی کرده بود ،عشق ورزیده بود و اکنون همچون بوم نقاشی ،اخرین پرده زندگی خود را بر آن نقش می زد.
خاطرات گذشته بر ذهنش آوار شده بود .
June 21, 2004 06:05 PM ■ Comments (0)
نظرات :

