▐ ما که هشت سلحشور بودیم
ما هشت سلحشور بودیم. ایستاده بر دروازههای دژ شیطان. لشكر شیاطین را به نیروی بازوهایمان درهم شكستیم و گاه آن رسیده بود كه وجود اهریمن را برای همیشه از جهان پاك گردانیم. در شامگاهی ظلمانی از میان تپههای خونینی از جمجمههای سیاه گذر كردیم. هوا بوی وحشت و طعم فلز میداد و زوزهی موجودات دوزخی گوشت از تن زندگان نیز میریخت. ما بیباكان زمین بودیم و هراس نداشتیم. ما هشت سلحشور بودیم: كامسا، موركان، تالیس، اشتاك، آزیرا، موردین، هوراك و من... بر دروازههای بلند دژ شیطان ایستاده بودیم و اهریمن را به مبارزه طلبیدیم.
اما... اما آنچه نباید میشد اتفاق افتاد. هیچ یك ندانستیم از كجا و چگونه. هر یك از ما بی این كه تیغی از نیام بركشد، با نیرنگی به زانو در آمد. كامسا به نغمهی موهوم زنی مسحور شد، موركان را وعدهی فرمانروایی دادند، تالیس را به انبوه كیسههای طلا و اشتاك را به خوراكیهای چرب و شیرین. موردین آسودگی و خوشگذرانی را برگزید. هوراك به گیاهان جهنمی مخدر دل بست و گرزش را هم فروخت، آزیرا چنان به قمار افتاد كه همه را از یاد برد.
من ماندم. چیزی نبود كه مرا بفریبد. نه سحری و نه جادویی... همچنان ایستاده بودم. همهمهای در جمع شیاطین كه مرا نظاره میكردند، برپا شده بود. مشاورین شیطان خشمگین بودند. هیچ یك از اینها بر من كارساز نبود. تنها خود شیطان بود كه میتوانست این معما را حل كند.
June 16, 2004 01:40 AM ■ Comments (5)
نظرات :
سلام:
واقعا زيبا بود.بعضا مي توانيم بعضي از مشکلات جامعه خودمون رو در اين پست شما ببينيم.
با آرزوي موفقيت
محمد | June 18, 2004 09:59 PM
...چه قدر دوست دارم در سکوت بينديشم...به تهي سرشار اين...قلم بسيار توانايي داريد٬ براتون آرزوي موفقيت مي کنم!
گلناز | June 18, 2004 05:40 PM
و گاهي اوقات باهيچ هم ميشود زندگي کرد.. و همچنين بدون هيچ..!
سارا | June 17, 2004 01:31 PM
اگر جماعت پر از ريا و فريب باشد ترجيح مي دهم هيچ وقت رنگ جماعت نشوم
باران | June 17, 2004 07:20 AM
فکر کن ببين تو چرا اسير هيچي نشدی؟!؟!؟!
ريحانه | June 16, 2004 10:46 AM

