ای خون ترکان ریخته، با لولیان بگریخته

< >

حكایت مردی كه نه می گفت!

چهارشنبه ۲۷ خرداد ۸۳

0

بود در كشور افسانه كسی
شهره در نه گفتن:
نام می خواهی؟ - نه
كام می جویی؟ ـ نه
تو نمی خواهی یك تاج طلا بر سر؟ - نه
تو نمی خواهی از سیم قبا در بر؟ - نه
مذهب ما را می دانی؟ - نه
خط ما می خوانی آیا؟ - نه
نه، به هر بانگ كه بر پا می شد
نه، به هر سر كه فرو می آمد
نه، به هر جام كه بالا می رفت
نه، به هر نكته كه تحسین می شد
نه، به هر سكه كه رایج می گشت
روزی آئینه به دستش دادند
- می شناسی او را؟
آه، آری خود اوست!
می شناسم او را.
گفته شد دیوانه ست
سنگسارش كردند.

 







 


 
Home Powered by Movable type 2.64