▐ حكایت مردی كه نه می گفت!
بود در كشور افسانه كسی
شهره در نه گفتن:
نام می خواهی؟ - نه
كام می جویی؟ ـ نه
تو نمی خواهی یك تاج طلا بر سر؟ - نه
تو نمی خواهی از سیم قبا در بر؟ - نه
مذهب ما را می دانی؟ - نه
خط ما می خوانی آیا؟ - نه
نه، به هر بانگ كه بر پا می شد
نه، به هر سر كه فرو می آمد
نه، به هر جام كه بالا می رفت
نه، به هر نكته كه تحسین می شد
نه، به هر سكه كه رایج می گشت
روزی آئینه به دستش دادند
- می شناسی او را؟
آه، آری خود اوست!
می شناسم او را.
گفته شد دیوانه ست
سنگسارش كردند.
June 16, 2004 12:14 AM ■ Comments (0)
نظرات :

