ای خون ترکان ریخته، با لولیان بگریخته

< >

بلوغ

یکشنبه ۷ تیر ۸۳

0

پسر دوازده ساله چشمانش را مالید. نگاه مرد پیر به دوردست ها اشاره کرد اما دستانش به پایین خیره بود. پس مردمک های بالا رفتهء زن به هیچ کجا رفت. خیس شد. جیغ زد. مرد پیر خم شد. سوراخ کلید گشاد شد. پسرچشم شد. چشم شرم شد. دست خندید. چشم. دست. تن. تکرار شد. سوراخ کلید چاه شد؛ پسر از ترس گریست. زن جیغ زد. هم پسرجیغ زد. در باز شد. پسر از درد سرخ شد؛ این مردِ پیر بود که آه رضایتی کشید و خاموش شد. پسر دستان حیرتش را بالا گرفت و چشمانش ،پایین، به خیسیِ شلوارش دوخته شد. دستان زن هنوز از لمس بلوغ می سوخت؛ هم انگشتان مرتعش بود

 







 


 
Home Powered by Movable type 2.64