▐ گوگوش مرد
فكر كردم حتما دوباره در شهرغوغایی خواهد شد. مثل روزی كه فردین مرده بود. خواستم از خانه بیرون بروم اما ترسیدم. ازنگهبان جلوی در كلانتری كه درست روبروی خانه مان بود، ترسیدم. جوانك تفنگ داشت و قیافه ای اخمو و جدی، هر چند كه ریش او هنوز كرك مانند و خلوت بود. با این همه ترسیدم مرا با لباس سیاه ببیند و بفهمد كه سوگوار گوگوش هستم.
در ترس و لرز بودم كه خود را ناگهان روی خط ممتد وسط خیابان دیدم.
منتظر راه بندان و شلوغی و ازدحام مردم عزادار ماندم. اما هیچ كس نیامد.حتی به اندازه روزهای عادی هم كسی نبود. از شب هم خلوت تر. نه ماشینی ،نه اتوبوسی، نه عابری. هیچ. هیچ...شك ورم داشت.
- صدای غم و شادی یك نسل خاموش شده و آنوقت ناله ای از كسی بر نمی خیزد؟!!
دلم گرفت از این بی اعتنایی...شاید...شاید مردم همه خود را صاحب عزا می دانند و در خانه هایشان منتظر پیام تسلیتی كنار تلفن هایشان نشسته اند و یا ایمیل های خود را چك می كنند.
در خیابان خلوت ایستاده بودم كه ناگهان ماشین گشت كلانتری از كنارم رد شد. جوانك ریش كركی این بار پشت فرمان نشسته بود و با من كاری نداشت. یك لحظه صدای بی سیمش را شنیدم. به یك نفر آن سوی خط می گفت : من آمده ام...
حالا دیگر در بهشت زهرا قدم می زدم و دنبال قطعه هنرمندان می گشتم.
اما آنجا هم خلوت بود. مرده شور گفت : بیخود می گردی.
- چرا؟!
- همه شان رفته اند در امتداد شب.
- گوگوش هم با آنها بود ؟
مرده شور گفت : رفت و گم شد تو غروب...رفت و از همه برید...
صدای مرده شور زنگ ناخوشایندی داشت. با این حال اصرار داشت ادامه ترانه گوگوش را با آواز بخواند.
- اون كه روی عاشقی طرح دلتنگی كشید...جفت پر شكسته شو روی شاخه ندید...
طاقت از كف دادم و چشم گشودم. اكنون بیدار بودم اما باز هم صدای زنگ دارنا موزون شنیده می شد.
- من اون پرنده م گنگ و خسته...هر پر پاكم روی یه صخره...
صدا از بیرون می آمد.سمت پنجره رفتم و خیابان را نگاه كردم. جلوی در كلانتری جوانك ریش كركی تنهایی اش را با ترانه گوگوش زمزمه می كرد.
July 23, 2004 02:46 PM ■ Comments (0)
نظرات :

