|
|
< > | |||
|
|
|||
|
فكر كردم حتما دوباره در شهرغوغایی خواهد شد. مثل روزی كه فردین مرده بود. خواستم از خانه بیرون بروم اما ترسیدم. ازنگهبان جلوی در كلانتری كه درست روبروی خانه مان بود، ترسیدم. جوانك تفنگ داشت و قیافه ای اخمو و جدی، هر چند كه ریش او هنوز كرك مانند و خلوت بود. با این همه ترسیدم مرا با لباس سیاه ببیند و بفهمد كه سوگوار گوگوش هستم. در ترس و لرز بودم كه خود را ناگهان روی خط ممتد وسط خیابان دیدم. - صدای غم و شادی یك نسل خاموش شده و آنوقت ناله ای از كسی بر نمی خیزد؟!! در خیابان خلوت ایستاده بودم كه ناگهان ماشین گشت كلانتری از كنارم رد شد. جوانك ریش كركی این بار پشت فرمان نشسته بود و با من كاری نداشت. یك لحظه صدای بی سیمش را شنیدم. به یك نفر آن سوی خط می گفت : من آمده ام... صدای مرده شور زنگ ناخوشایندی داشت. با این حال اصرار داشت ادامه ترانه گوگوش را با آواز بخواند. صدا از بیرون می آمد.سمت پنجره رفتم و خیابان را نگاه كردم. جلوی در كلانتری جوانك ریش كركی تنهایی اش را با ترانه گوگوش زمزمه می كرد. |
||||