میلاد

حس عجیبی بود. دلم می خواست فریاد بزنم . جیغ بکشم . بالا و پایین بپرم . وقتی که توی مطب تاریک دکتر روی صفحه مونیتور دیدم که قلب نازنین من می تپید .

دستش را دیدم . تک تک انگشت ها را شمردم .

کف پایش را ناقلا می کوبید به شکم نازی . احتمالا شکایت می کرد که بگذارید وقتی آمدم دوره ام کنید نه حالا که نوزده هفته بیشتر ندارم .

وای اگر بدانید چقدر دلم می خواست گودی کف پایش را گاز بگیرم .

چشمهای خوشگلش را هم دیدم . چشمهایی که فعلاً دودی بود .

دکتر گفت مسافر کوچولوی ما به امید خدا یک ماه دیگر می آید .

August 09, 2004 12:24 AMComments (0)

نظرات :


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]