▐ میلاد
حس عجیبی بود. دلم می خواست فریاد بزنم . جیغ بکشم . بالا و پایین بپرم . وقتی که توی مطب تاریک دکتر روی صفحه مونیتور دیدم که قلب نازنین من می تپید .
دستش را دیدم . تک تک انگشت ها را شمردم .
کف پایش را ناقلا می کوبید به شکم نازی . احتمالا شکایت می کرد که بگذارید وقتی آمدم دوره ام کنید نه حالا که نوزده هفته بیشتر ندارم .
وای اگر بدانید چقدر دلم می خواست گودی کف پایش را گاز بگیرم .
چشمهای خوشگلش را هم دیدم . چشمهایی که فعلاً دودی بود .
دکتر گفت مسافر کوچولوی ما به امید خدا یک ماه دیگر می آید .
August 09, 2004 12:24 AM ■ Comments (0)
نظرات :

