▐ چشمای جدید
سلام ...
چشام هنوز یه کم تار می بینن، ولی دارم کم کم خوب می شم.
- زهرا خانم چشای نو مبارک !
- ممنون.خدا کنه این چشا دیگه ....
- نترسیدی ؟ از اتاق عمل و اون لباسای سبز ؟
- نه ... فقط وقتی رو تخت خوابیدم و دکتر گفت «شما تمام مراحل رو میبینید، ولی درد رو حس نمی کنید»، یه ذره تاپ تاپ قلبم زیاد شد.
- از حق نگذریم، حس وحشتناکیه. اون نور قرمز، اون دکترا با اون لباسای سرتاسری سبز رنگ، اون تیغها، اون صداها.
- زهرا راستی، چه قولایی به چشای جدیدت دادی ؟
- زرنگ !!! این یه رازه ... میدونی، شاید دیگه فرصت اون نباشه که یک بار دیگه بتونی در مورد دیدنیهای اطرافت از اول تصمیم بگیری. باورت نمیشه، ولی وقتی واقعا احساس تنهایی کردم، زیر اون نور قرمز رنگ، بعد از خدا تنها تصویر روبروی چشمم، عزیز بود که داشت بهم دل گرمی میداد. همین عزیز اولین انتخاب چشمم بود برای دیدن. به خودم قول دادم که ماهیچههای چشمم رو قدر بدونم.
البته من یه کم قدم بلندتره و سرم به شونه هاش می رسه، ولی بابا لنگ درازم عین خودشه. میدونستم نصیحتم نمیکنه. این قدر قوی نشون میداد، که ذره ای ترس رو ته دلم باقی نمی ذاشت. یادته چی گفتی؟ من هنوز تک تک کلمههات تو ذهنم مونده، خیلی قوی باش، باشه ؟ ... به چشمت بگو، چشم عزیز من، خیلی قوی باش، خیلی ...
August 30, 2003 08:47 PM ■ Comments (0)
نظرات :

