مشتی گندم

از دور جمعیت را که دید، آمد. مشتی گندم روی خاک ریخت و فاتحه خواند. دست‌هایش را توی جیب‌هایش گذاشته بود و به آدم‌هایی نگاه می‌کرد که لباس سیاه پوشیده بودند و گریه می‌کردند. مشتی دیگر گندم ریخت و منتظر ماند. برگشت و به آدم‌هایی که دور گور حلقه زده بودند، گفت: «خدا بیامرزدش» و منتظر ماند.

جمعیت یکی یکی و چند تا چند تا از اطراف گور پراکنده شدند. تنها زنی پیر و پسری جوان انگشتشان را روی خاک نم خورده گذاشته بودند و لب‌هایشان را تکان می‌دادند. مشتی دیگر گندم ریخت و لب‌هایش را تکان داد و با صدای بلند گفت : «خدا بیامرزدش». و منتظر ماند.

پسر جوان زیر بازوی پیرزن را گرفت و راه افتادند و او منتظر ماند. چشم گرداند به اطراف. چند صد متر آن طرف‌تر دسته‌ای دیگر دور گوری حلقه زده بودند. پا تند کرد طرف آنها و مشتی گندم توی دستش جمع کرد. 

پی‌نوشت : این مطلب متعلق به من نیست، نام نویسنده‌اش هم بر من مشخص نیست. 

September 02, 2003 10:21 PMComments (0)

نظرات :


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]