▐ کسی که تا همیشه در مسیر تو گام بردارد
در دور دست، بالای چند کوه، تکه ابری بزرگ آسمان آبی را خاکستری کرده است و همراه باد، همچون بازیچهای تغییر شکل میدهد. باد را روی گونه ام حس میکنم در امتداد غروب رنگ پریدهی سرد، لکههایی سیاه ناپدید میشوند. شاید کلاغهایی بودند که صبح زود، کوچههای خلوت شهر را تنها گذاشته بودند.
جان دادن خورشید، تمام شده و چندین ستارهی بیحال، کم کم در آسمان پیدا میشوند. بهزودی ماه، نور سیاه شب را با ربان نقره ای مهتاب به شهر هدیه میدهد. شب شهر را میبلعد. شب شهر را با آواز دردمند جیرجیرکی پیر، آهسته خواب میکند. ارمغان شب، سکوت است. سکوتی که جیغ گربه ای همیشه همراهش همنوازی میکند و آنرا میخراشد.
شب زمستانی سرد و خشک و سیاه و ساکت، در خیابان نقره ای شب. آدمیان از هول شب به خیمه و دیوار و سقف، پناه بردهاند و کسی از آرمان بیدار تو دفاع نمیکند. آدمها میخوابند، با این قول که فردا اجساد لکههای سپید را که تا سحر مقاومت کردهاند، از برابر مسجد و کلیسا تشییع کنند.
کسی نیست که تا همیشه در مسیر تو گام بردارد، مگر آنکه به گوشه گورستان آرمیده باشد. سقف داران، دیوار داران، خانه داران، همه بی شرفند.
September 04, 2003 10:03 PM ■ Comments (0)
نظرات :

