در بامداد سیزده مارس

< >

واقعیت تلخ

چهارشنبه ۲ مهر ۸۲

0

هر وقت می خوام از خونه بیرون برم یه نگاه گذرا به خودم توی آینه می کنم که ببینم سر و وضعم مرتبه یا نه ؟

هر وقت می خوام موهامو شونه کنم عادت دارم میرم جلوی آینه وامیستم .

هروقت که لباس نو می خرم عادت کردم بپوشمش و برم جلوی اینه ببینم بهم میاد یا نه ؟

اما عادت نکردم برم جلوی آینه از توی آینه دقیق به خودم , به چشمام به دستام ... به نگام نگاه کنم .

عادت نکردم با خودم که توی اینه خیره شده بهم حرف بزنم .

عادت نکردم از اونی که توی آینه بهم زل زده بپرسم ببخشید شما؟

احساس می کنم خیلی وقته که از خودم غافل شدم .

از خودم .. از اونایی که دور و برم هستند .

به دور و بریام نگاه می کنم .

به بابام .. به مامانم ..

آخرین باری که بوسیدمشون یادم نمیاد .

فکر می کنم عید همین سال بود .

آخرین باری که به بابام گفتم چقد دوسش دارم اصلا یادم نمیاد .

چون بهش نگفتم .

آخه روم نمیشه .

آخ که چقد دلم می خواد زل بزنم تو چشاش و بهش بگم چقدر دوسش دارم .

دلم می خواد این جمله رو با تمام احساسام به همه اونایی که دوسشون دارم بگم .

چن وقته دوستای دوران دبیرستانم رو ندیدم .

دو سالی میشه .

دوستایی که اگه یه روز همدیگه رو نمی دیدیم از غصه دق می کردیم

اصلا یادم نمیاد آخرین باری که همه فامیل دور یه سفره جمع شدن کی بود .

به این چیزا که فکر می کنم احساس می کنم دارم به یه واقعیت تلخ می رسم به این واقعیت که

ما آدما خیلی خودخواهیم .

به اینکه خود من هم دارم خودخواه می شم .

به این که چقدر فاصله ها زیاد شده .

هر کسی به فکر خودشه .

به فکر منافع خودش ... جسم خودش ... خوشی خودش .. احساسات خودش ... اهداف و آرزوهای خودش .

حتی به فکر شکم خودش .

فقط خود خودش .

نه دیگران .

آخ که چقدر دلم میگیره از خودم ... از همه ... از اینکه چقدر بی رحم و سنگدل شدیم .

از اینکه اگه کسی رو هم دوست داریم این دوست داشتن فقط به خاطر خودمونه .

به خاطر منافع خودمون .. احساس خودمون ... نیاز خودمون ... خوشی خودمون


 
Home Powered by Movable type 2.64