امتداد بی مسیر

یکی دو هفته هست که هر چی فکر می کنم هیچی به ذهنم نمی رسه .

خودم هم تعجب می کنم ... من که آدمی بودم که بیشتر اوقات افکار مختلفی به ذهنم می رسید

و اگه اونا رو نمی نوشتم احساس خفگی می کردم .

توی این مدت احساس می کنم خالی الذهن شدم .

اصلا نمی دونم چی می خوام .

از چی ناراضی ام , از چی خوشم میاد , چه آرزویی دارم .

دلم می خواد به کجا برسم .

احساس می کنم که دلم هیچی نمی خواد .

فقط دلش می خواد آروم و بدون هیچ دغدغه ای زندگیشو بکنه .

دیگه ارزوهای بزرگ ندارم .

فقط یه کم خسته ام .

خسته ام و دلم می خواد کسی کاری به کارم نداشته باشه .

دیگه عادت کردم به همه چیز .

به یه روال عادی داشتن .

به تکرار... به روزمرگی , به زندگی کردن .

به زنده بودن .

به همه اتفاقاتی که توی زندگی میفته .

گرچه دل خوشی از زنده بودن ندارم .

ولی باید سنگینی جسم خاکیمو تحمل کنم .

وباهش بسازم .

تا شاید روزی ....

نمی خوام ناشکری کنم اصلا مشکل چندانی توی زندگی ندارم .

فقط گله من از زندگیم اینه که زندگیم خیلی بی روح شده بدون شور و هیجان ... بدون اتفاق خاص .

مثل یه خط ممتد و صاف .

September 24, 2003 11:43 PMComments (0)

نظرات :


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]