▐ امتداد بی مسیر
یکی دو هفته هست که هر چی فکر می کنم هیچی به ذهنم نمی رسه .
خودم هم تعجب می کنم ... من که آدمی بودم که بیشتر اوقات افکار مختلفی به ذهنم می رسید
و اگه اونا رو نمی نوشتم احساس خفگی می کردم .
توی این مدت احساس می کنم خالی الذهن شدم .
اصلا نمی دونم چی می خوام .
از چی ناراضی ام , از چی خوشم میاد , چه آرزویی دارم .
دلم می خواد به کجا برسم .
احساس می کنم که دلم هیچی نمی خواد .
فقط دلش می خواد آروم و بدون هیچ دغدغه ای زندگیشو بکنه .
دیگه ارزوهای بزرگ ندارم .
فقط یه کم خسته ام .
خسته ام و دلم می خواد کسی کاری به کارم نداشته باشه .
دیگه عادت کردم به همه چیز .
به یه روال عادی داشتن .
به تکرار... به روزمرگی , به زندگی کردن .
به زنده بودن .
به همه اتفاقاتی که توی زندگی میفته .
گرچه دل خوشی از زنده بودن ندارم .
ولی باید سنگینی جسم خاکیمو تحمل کنم .
وباهش بسازم .
تا شاید روزی ....
نمی خوام ناشکری کنم اصلا مشکل چندانی توی زندگی ندارم .
فقط گله من از زندگیم اینه که زندگیم خیلی بی روح شده بدون شور و هیجان ... بدون اتفاق خاص .
مثل یه خط ممتد و صاف .
September 24, 2003 11:43 PM ■ Comments (0)
نظرات :

