تماس

ساعت 12 نیمه شب بود.
صدای زنگ تلفن سكوت اتاق امیر رو شكست .
- الو
-....
- الو , بفرمایید؟
- ....
- نمی خوای صحبت كنی؟
- ...
- ببین , الان ساعت 12 شبه , این كارتو اصلا درست نیست , امیدوارم حرفمو بفهمی؟
- ...
- من قطع می كنم ولی دوباره تماس نگیر .
امیر خواست گوشی تلفن رو بذاره كه صدایی از اونور خط گفت :
- الو...
صدا , صدای یك دختر بود .
- بلاخره تصمیم گرفتی صحبت كنی؟
- راستش می خواستم عذر خواهی كنم .حرفای شما منو شرمنده كرد .
- برای چی با اینجا تماس گرفتی؟
- خیلی احساس تنهایی می كردم , دلم می خواست با یكی درددل كنم .
- این موقع شب ؟
- دست خودم نبود .
- برات فرقی نمی كرد با كی درددل كنی ؟
- راستش چرا , اگه شما هم مثل بقیه فحشم می دادید باهتون صحبت نمی كردم .
صدای زیبای دختر گوش امیر رو نوازش میداد .
- شما صدای قشنگی دارید .
- ممنون , شما هم همینطور , صحبت كه می كردید احساس آرامش كردم .
- خواهش می كنم , راستی در چه مورد می خواستی درد دل كنی ؟
- فقط می خواستم با یه نفر صحبت كنم . یه كسی كه حرفا مو گوش بده و بفهمه .
- خب من گوش می دم .
- مزاحمتون نیستم ؟
- نه , اصلا .
- چقدر خوبه آدم دوستایی مثل شما داشته باشه .
- خب می تونیم با هم دوست باشیم .

... ادامه

October 14, 2003 11:47 PMComments (0)

نظرات :


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]