▐ جنون
هیچی حالیش نبود .
هر روز با یه دختر , هر شب با یه زن .
اصلا اعتیاد جنسی داشت .
براش مهم نبود دختره کیه و زنه شوهر داره یا نه .
مهم لذت بردن بود .
با این وجود روی خواهرش خیلی حساس بود .
گذاشته بودش دانشگاه , منتها توی شهرستان .
دلش همیشه نگران خواهرش بود .
هر روز تماس , هر روز کلی نصیحت .
پدر و مادری که نداشت .
همین یه خواهر واسش مونده بود .
......................................
چند ماهی از رفتن خواهرش می گذشت .
یهو تصمیم گرفت برای دیدنش بره شهرستان .
بار سفر رو بست .
ساعت 12 نصف شب رسید کرمانشاه .
خسته و کوفته .
یاد یکی از رفیقای قدیمیش افتاد .
محمود سیاه .
چند سالی بود ندیده بودش .
اونم بچه کرمانشاه بود .
از رفقای سربازی .
تصمیم گرفت شبو اونجا بره .
زنگ زد .
آدرسو گرفت و پرسون پرسون رسید در خونه محمود .
محمود دم در بود .
سلام و احوالپرسی و چاق سلامتی ..
رفتن تو خونه .
October 15, 2003 10:53 PM ■ Comments (0)
نظرات :

