دلم میخواهد دری وری بگویم ... چار دیواری اختیاری

نشسته ام و گذشته ام را نشخوار می کنم .کار هر روزه یی که منتهی به سرگیجه ی عجیب و غریبی می شود.سیگاری دود می کنی و یادداشتهای دو سال پیشت را می خوانی ،به دومین پاراگراف که می رسی یاد جوانیت می کنی و خوشحال می شوی که نگارنده چه خوب حرف زده و یا چقدر چرند بافته ..چه نثر خوبی یا چه ایده ی عالیی...اا یه خاطره!من هم عین همین اتفاق برایم افتاده..........طول می کشه تا به صرافتش بیفتی که این دفتر خودته و اینها هم خاطرات تو....

بگذریم .

دلم تنگ شده ...برای کسی که به جونم نق بزنه .

دلم تنگ شده ....برای کسی که جلوش احساس بی سوادی کنم.

دلم تنگ شده ...برای کتاب خوندن و گپ زدن ...سرخوشی و بی قیدی

دلم برای خودم تنگ شده

...

با اینهمه می ترسم از آغازی که مرا دوباره به تمام دور خود چرخیدنها برگردونه...نمی دانم شاید روزی من هم صبح از خواب بیدار شوم و بگویم به چه روز خوبی !

دچار سردردی شدم که جز با کوبیدن یک پتک محکم روش علاج دیگه یی نداره ..درد خیلی گنده یی که تو رو از دردهای ریز همیشکی نجات میده،ولی تاب آوردن پتک به اون بزرگی هم دل شیر می خواد.

November 02, 2003 11:44 PMComments (0)

نظرات :


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]