فقط دو بال که باقی ماند

عروسکهایم را گرفت و گفت :تو دیگر بزرگ شده ای ....چشمهایم را گرفت و گفت :با هم ببینیم...دستهایم را گرفت و گفت:قشنگند ،مال من...ماهی هایم را گرفت و گفت:گناه دارند ،توی خشکی می میرند....اشکهایم را گرفت و گفت:من همراه توام اینها را می خواهی چکار؟؟...پاهایم را گرفت و گفت:با هم پرواز می کنیم...و بوسه یی گرفت و گفت :حالا یک زن شده ای!

...

حالا که می خواهم همه ی اینها را از او پس بگیرم،خاطرش نیست کجا رهاشان کرده

ومی گوید:می خواستی دست من نسپاریشان ،کسی مجبورت که نکرده بود...تازه ،تو که چیزی از دست نداده یی من سه سال زندگیم رو تلف کردم..

...

ـ باشه.

چیز دیگری نگفتم و با همان یک جفت بالی که برایم مانده بود پرواز کردم.


از دفترچه ی خاطرات یک مرده.

November 03, 2003 11:15 PMComments (0)

نظرات :


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]