|
|
< > | |||
|
|
|||
|
مادر هرگز به خاطر نمی آوری که من آواز دلتنگی را از پس کوچه ای باریک برای تو سر داده ام. و تو فراموش کرده ای ، با لحظه ای غفلت کودکت را ربودند و تو مات و مبهوت از پس ارسی نیمه باز اتاقمان به ندای دلتنگی ام گوش فرا می دهی و اما مرا نمی بینی. مادرم شاید تنها تصمیم ساده ی من در برابر گناه افکار تو این باشد که همیشه به خاطر داشته باشم ، مادری می دارم که تمام زندگیش را در نگاه کودکانه من خلاصه می نماید اما هرگز نمی تواند صدای دوست داشتنم رااز فرسنگها دور و حتی گاهی در آغوشش حس نماید.مادری مهربان که محبتش در تیله ی چشمانش با برق نگاهش سخن می گوید. مادری دلسوز که هنگامی در آغوشش چشمهایم را بر هم می نهم فرشتگان را می بینم که به خاطر نجابتش رقص پاکی سر می دهند. مادری که صدای درد و رنج نشنیده ، ولی رنج می کشد. مادری که هرگز قادر نخواهد بود زیبایی های صدای اطرلفش را لمس نماید. مادری که هرگز نتوا نست صدای آه شکسته فرزندش را دریابد. |
||||
|
|
||||
| Home | Powered by Movable type 2.64 | |||