چه خوانده و چه نخوانده

یک دختر بچه با گیس بافتهء روبان زده، دم در دکان عطاری سر کل مشیر ایستاده. [...] ناگاه سواری از راه می رسد. سوار خود شاه پریان است، بس که خدنگ روی اسب نشسته. و چشمهای سبز... رنگ چشم سوار در آفتاب، سبز زمردی است و حالا که در سایه ایستاده، سبز ماشی است. می پرسد: "دختر جان، می دانی از کدام راه می روند دم سنگ سیاه؟"
دختر هراس برش می دارد. آخر در آن بعد از ظهر هیچ کس دیگر در آن حول و حوش نیست. با این حال می پرسد: "می خواهید بروید سر قبر سیبویه؟"
سوار می گوید: "نه جانم، می خواهم بروم خانقاه."
دختر می پرسد: "شما درویش هستید؟ می خواهید بروید خانهء علی؟"
سوار می خندد و دندانهای سفیدش برق می زند و می گوید: "نه جانم. من درویش نیستم. پیشکارم درویش است. مریض شده خانقاه خوابیده. می خواهم بروم احوالش را بپرسم."
دختر می گوید: "خوب، مستقیم می روید. بعد می پیچید به دست راست. بعد دست چپ، بعد باز هم دست چپ... اما با اسب نمی توانید بروید. کوچه پس کوچه ها پر از قلوه سنگ است."
نشانی را که داد. چرا سوار نمی رود؟ چرا سر تا پای او را ورانداز می کند؟ بله، می فهمم. تعجب می کند که چرا از میان آن همه زن و دختر این یکی بی حجاب است. "باید توضیح بدهم وگرنه خیال می کند ارمنی هستم." می گوید: "پدرم میرزا علی اکبر خان کافر بود. وصیت کرده که هیچوقت چادر سر نکنم

... ادامه

December 08, 2003 11:47 PMComments (0)

نظرات :


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]