▐ در خلوت خودم
نمیدونم این روزا چه حس مبهمی که هاله وار درست مثل یک سایه به همراهم میاد. نمیدونم چیه؟ اما حس میکنم که تردید هم همراه اون او.مده
اصلا شاید خود تردید باشه. چند وقت پیش خوندم بلاگ محیطیه که میشه توش فریاد زد درست مثل یه دره و انعکاس صدا رو از درون اون شنید. حالا میخوام همین کارو بکنم از خودم بگم از کسی که نمیشناسمش میخوام اینطوری این موجود عجیب رو که خودم هستم بشناسم. همیشه اینطور فکر میکردم که وجود من و همه آدمها درست مثل یک خونه بزرگ با صدها اتاق تاریک و تو در تو که هر کس بتونه بیشترین اتاق تاریکه وجودش رو بشناسه موفق تره. گر چه که ترسناکه حضور در این اتاق های تاریک نمیدونم اما از وقتی این حس غریب اومده خودمو گم کردم خودم، اعتقاداتم، تمام اصولی که براش ارزشی بالاتر از زندگیم قائل بودم، کمرنگ شده نمیدونم اما هنوز در حسرت جذبه ای هستم که از اون اعتقادات بر میومد و منو جذب میکرد در واقع به زندگیم رنگ میداد نمیدونم تا به حال شده یا نه که بخواید با خودتون حرف بزنید الان همون حس رو دارم میخوام از خودم جواب بگیرم. گاهی وقتی وسوسه های غریبی که هیچوقت نمیشناختمشون به سراغم میان از تاریکی این اتاقهای تاریک شخصیتم پر از وحشت میشم. گاهی دلم میخواد از خودم از شخصیت درونم فرار کنم اما حیف که مثل یک سایه با منه مثل یک همزاد با من نفس میکشه و میمیره. همیشه دلم میخواسته و میخواد که شبها درست زمانی که از نیمه میگذره از خونه بزنم بیرون دلم میخواسته میون اون تاریکی و سکوت قدم بزنم و برم تا جایی که بشه ماه رو محدود یک حیاط با دیوارهای سیمانی ندید برم. تا جایی که آسمون وسعت داشته باشه درست به اندازه یک کویر و یا یک دشت اما هیچوقت نشد شاید فقط برای اینکه یک دخترم و دخترها هرگز نمیتونن شبها بیرون برن. خنده داره و خنده دارتر تمایل منه که با این منع بیشتر میشه. واسه همین گاهی یواشکی به پشت بام میرفتم. روی اون وسعت سنگی که میشد صدای خرخر آدمها رو نشنید اما روی سقفشون ایستاد. حیف که منع شدم و شناخته شدم . همیشه از اینکه کارهای عجیب بکنم لذت میبردم و میبرم از نظر من حضور در فضای ناشناخته و سنت شکنی شجاعتی میخواد که برای این شجاعت هر چند کوچک ارزش زیادی قائل بودم و هستم اما نمیدونم چرا حالا همه اون اعتقادات و افکاری که روزهای نه چندان دور برای اثباتشون زندگی میکردم یکهو لرزید همون جذبه ای که حاضر بودم به خاطرش ساعتها کتاب بخونم تا نکته کوچکی از اون رو برای خودم باز کنم. شاید من بیراهه رفتم!؟؟؟
December 13, 2003 12:06 AM ■ Comments (0)
نظرات :

