▐ بار
دانه های عرق از سر و رویش سرازیر بود. انگار که آفتاب مستقیما به او می تابید. گوشش از صدا در حال کر شدن بود. چشمانش سیاهی می رفت. نباید قبول می کرد. از توانش خارج بود. احساس می کرد که کمرش درحال خرد شدن است. ولی چاره ای نبود. به او اطمینان کرده بودند و او باید این کار را انجام می داد. عزمش را جزم کرد. نفس عمیقی کشید. سعی کرد که به درستی نشانه گیری کند و .......... شلیک کرد.
دنیا روی سرش خراب شد. پنالتی به اوت رفته بود.
پی نوشت : پنالتی زدن از آن کارهایی ست که می شود راجع به حال و هوایش یک مقاله مفصل نوشت. وقتی بازی جدی باشد و مجبور بشوی از روی فشار هم تیمی هایت و یا اعتماد به نفس بیش از حد خودت پشت ضربه پنالتی بایستی، بار زحمات یک گروه را به طرز عذاب آوری روی شانه هایت احساس می کنی. چون معمولا زیاد فوتبال بازی کرده ام و چون همیشه هم نقش هجومی داشته ام، این بار را به کرات روی دوشم احساس کرده ام. وقتی پنالتی گل می شود گویی که آرزوی دیگری جز گل شدن این ضربه نداشته ای. تمام عضلات بدنت از عضلات پا تا عضلات کوچک پلک، همگی نفسی به راحتی می کشند. اما امان از گل نشدن پنالتی.
February 23, 2003 01:40 PM ■ Comments (0)
نظرات :

