|
|
< > | |||
|
|
|||
|
خاک های لباسش را تکان داد. گرد و خاک لباسش در مه کوچه گم شد. کوچه ساکت بود. دستی به موهایش کشید و زنگ خا نه را به صدا در آورد. مینا کوچولو با عجله در را باز کرد و خود را به آغوش پدر انداخت. بوسه گرمی بر گونه مینا نقش بست. دست های کوچکش را دور گردن بابا حلقه کرد. |
||||
|
|
||||
| Home | Powered by Movable type 2.64 | |||