|
آخر دگر چگونه پاست بدارم ای عشق، من خود ز پا در آمده ام.
زخم های این شب غدار فكرها را هم پاره پاره كرده است. گل مصنوعی لب ایوان، احساس های مصنوعی، آدم های مصنوعی، فكرهای تلخ و كوتاه مصنوعی، همه مسمومند.
هوای خانه هم مسموم است. شعله شمع هم دیگر پروانه نمی سوزاند. شرابی تلخ می خواهم كه مرد افكن باشد. می خواهم بمیرم. |